این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند
شعر کودک ! اتل متل بهاره/بهار شادی میاره / لاله و سوسن و یاس/شکوفه جونم کجاس؟/ترانه وای صدام زد،/باران باید بباره/نسیم نو بهاری/ وزید و نغمه پیچید /تو گوش نیلوفری/که داشت با من می رقصید/آهای آهای بهاره/ چه شور و حالی داره/نیگا کنین ماهواره/ عجب چیزایی داره/ تو جشن پارتی امشب / چشمک بزن ستاره! توصیه هایی برای سادیسمی شدن - به دوستان دختر خود پیامک بزنید دختره ی پر رو دست از سر شوهرم بردار! - یکی از بدترین فال های حافظ را برای دوستانتان آماده کنید. - هر وقت دوستانتان بدون شما عزم سفر کردند، یکی از بدترین خواب هایتان را برایشان تعریف کنید. - به دوستانتان هر روز به صورت رایگان از طریق *150*شماره تلفن ایرانسل دریافت کننده# یک پیامک حاوی متن " لطفا با من تماس بگیرید" بفرستید. (سادیسمی بازرگانی) خوشا به حالت ای شهرداری، چه شاد و خرم، چه بی خیالی در شهر ما نیست قطار شهری دلم گرفته زین گاوداری ای کاش من هم بودجه ای داشتم می رفتم از شهر به آن دیاری آنجا که قانون باشد خیاری خواب های رویای ! سعید زاهدی یک هندوانه سرخ و آبدار خواهم همی …………. یک چرت خوابیدن زیر سایه درختانم آرزوست یک جرعه نوشیدن آبی به دور غم …………..... یک لحظه فارغ شدن از مکان و زمانم آرزوست در خواب دیدن عشق شیرین است بسی…….…….…….. یک لحظه با او زندگی آسانم آرزوست هر جا که می روم، اجاره خانه ها زیاد ………….. یک خانه نقلی مستقل از بابا و مامانم آرزوست دوش شهریه دانشگاه آزاد دادم، بسی ! ………………. مدرک تحصیلی صنعتی اصفهانم آرزوست پر کردن دفترچه خدمت را چه سود ؟ …….........………. پایان یافتن زود هنگام پادگانم آرزوست یا خلق بنزین اضافی که دارد کمی ؟!.................... ..آسوده خاطر، مسافرت به خطه گیلانم آرزوست گاهی نگاهی به ماشین های شیک ……………….……..گاهی رفتگری کوچه و خیابانم آرزوست یک لقمه خوردن نان خشک و آب …………….….…. یک بار اینترنت و پیامک رایگانم آرزوست گفتیم یافت می نشود کاری، گشته ایم ما ! ……….……. گفت آن کار که یافت می نشود آنم آرزوست سال ها زندگی در این جهان بشد …………………...……. در این زمانه دگر هیچ انسانم آرزوست یک عمر طنز و شعر نوشتیم، خسته ایم ما ……………. یک مشت اسکناس هزاران تومانم آرزوست دیگر نمانده جای سخن در این شعر سبز……………… مرگ و مرخصی با اجازه دوستانم آرزوست شاهنامه 2007 خان اول : رزم سهراب و گیوتون دانشمند و جادوگر ! قسمت عظیم حذف شده از شاهنامه فردوسی که همانا هفت خان سهراب باشد را برایتان آوردم. اکنون می پردازیم به شرح قسمتی از خان اول. که همانا مبارزه سهراب و گیوتون باشد. گیوتون پیرمردی بود، دانشمند و جادوگر! او سه جادوی مشهور داشت. که هر کس قصد عبور از منطقه گنگور را می کرد. می بایست با این سه جادو مقابله می کرد. حال ادامه داستان را خلاصه می خوانیم. چو سهراب گنگور را بدید .................. همه هوش از این سر پرید یکی راه بود پر خار و خطر.............. بسی باتلاق های ظاهر به زر یکی راه بود و صد کس سوار ..... همه سوی دانش همه سوی کار در این راه بود که سهراب دید .......... نشسته سر راه مردی سفید ازو خواست از جایش بخیزد چو تیر ..... که سهراب ادامه دهد این مسیر بدو پاسخش داد که جادوگرم ............... سه جادو بدانم اندر سرم مرا نام مادر گیوتون بکرد ....................... اگر مرد راهی بیا تو به گرد بکوبید پا بر زمین شیر دلیر ....................... که سرعت بگیرد، نزد پیر بله دوستان سهراب وقتی می بیند پیرمرد راه او را باز نمی کند، به رزم بر می خیزد. و قصد رفتن به سمت جادوگر پیر می کند. اما گیوتون جادوگر از جادوی اول خود استفاده می کند. و سهراب که ساکن بود، تمایل به سکون پیدا می کند. و نمی تواند از جایش حرکت کند. سهراب به شدت خشمگین می شود. بیامد به پیشش آن مرد پیر ........... بخندید دلی سیر بر مرد شیر بدو گفت این جادو را بدان ........ برای گذشتن ز راه محتاجی بدان سهراب از خنده پیرمرد، عصبانی می شود و گلوی او را می گیرد تا با زور بازو او را خفه کند. اما در همین زمان جادوگر پیر از حربه دوم خود استفاده می کند. که چنین است : برآینده نیرو های وارد بر جسم ساکن صفر است. و از آن جایی که پیر مرد ساکن شده بود. قدرت و نیروی سهراب در او بی اثر بود. خروشید سهراب که ای پیرمرد............. بکش دست از جادو، در این نبرد نباشد درست اینچنین شیوه جنگ............ اگر مرد جنگی کمی کن درنگ دوباره بخندید آن حیله گر ................... نگاهی بکرد بر وی از پا تا به سر سهراب دست خود را مشت می کند و با تمام قدرت بر فرق سر جادوگر پیر می کوبد، طوری که از صدای این ضربه تمام کوه ها و درختان فرو می ریزد. اما پیر مرد جادوی سوم خود که همانا هر ضربه ای عکس الضربه ای دارد، استفاده می کند. و نیرویی که سهراب بر پیرمرد جادو گر وارد می کند. بر فرق سر خودش فرود می آید. بدو بازگشت نیروی خویش .................. که زد بر سر پیرمرد ساییده ریش به فریاد با داد بانگ زد آخ ................. صدایش بخورد بر دل پیر همچو شاخ دل پیر مرد از آخش شکست ................... سیه گشت جهان بر پیر مست سهراب که بس خسته و درمانده شده بود. پس از اینکه گیوتون رو شکست داد، رو به یزدان کرد وی را سپاس گفت. گورخری شکار کرد و بخورد. و شبی را در همانجا بیاسود. تا صبح با قدرتی بیشتر حرکت کند. عشق سهراب و مريم يا هفت خان سهراب يكي از داستان هاي تراژدي شاهنامه فردوسي كه به دلايل سياسي و اقتصادي از شاهنامه سانسور شده است، همانا هفت خان سهراب باشد. در ذيل به اختصار خلاصه ای از قسمت هايي از اين داستان غمناك را مي خوانيم ... كنون عشق سهراب و مريم شنو .......................دگر ها شنيدستي اين هم شنو چو شد روز سهراب به رسم پدر ....................شكاري بكرد و بخورد گور خر دمي را بياسود در نخجيرگاه .................. و در خواب دختري ديد چو تابنده ماه سپس رو بدو كرد و پرسيد كيستي؟............. در اين خواب نازم به سوي چيستي؟ چنين پاسخش داد كه من مريمم..........................همي سالهاست در بند اهريمنم خداوند جان و جهان آفرين ......................................به وقت خلقتم گفت آفرين سهراب عاشق مريم مي شود. و با رخصت از مادر به سمت قلعه اي كه مريم در آن زنداني شده است؛ روانه مي شود. اما مادرش شرطي مي گذارد كه قبل از اينكه نبردت با رستم شروع شود، بايد برگردي تا نظم شاهنامه به هم نخورد. در اولين خان سهراب بايد از زميني باتلاقي به نام گنگور بگذرد و پس از آن اهريمني به نام مدرگ را دستگير كند... از آن دم كه سهراب دنبال مدرك بگشت..........همي مدتي عمر از كف برفت سرانجام مخفي گاهش بيافت .....................همان دم كه در غار دانش بتافت چو سهراب بود دانش جویی زرنگ ..........پس از مدتي كرد مدرگ به چنگ سهراب بايد به خان دوم يعني گدمت كه مكاني بس بي آب و علف بود برود. و در اين مكان با جنگجوياني فرضي بجنگد تا طلسمي كه بر بدنش براي ازدواج نقش بسته بود باطل شود. به وقتي كه سهراب به گدمت رسيد...........به جز كاسه آشي چيزي نديد همه رنج و سختي تحمل بكرد................ كه پيروز گشت در اين نبرد به پايان بگرفت ورد و دعايي ...................كه از شر طلسم رد و رهايي خان سوم مبارزه با ديو اشتگال بود كه از مردم بيگاري مي كشيد: روانه بشد سوي آن اشتگال ................ به تندي به سختي با قيل و قال بدريد آن ديو پر مايه را .................. رها کرد همه شغل و سرمایه را سهراب پس از گذشتن از خان مسگنگ و ماچين، خسته و افگار به قلعه اي كه مريم در آن زنداني بود مي رسد. او بايد كليد قلعه را از اژدهاي پيري به نامه مخريه مي گرفت. خروشيد كه اي ديو جانم بگير ............... كليدم بده كه عشقم اسير نباشد چنين رسم و آئين جنگ ............. كه ماه رويي باشد به چنگ مخريه بشكست از حرف شير ................دلش نرم شد در اين مسير كليد را بدو داد ولي شرط كرد ........... كه روزي خواهد آمد به گرد سهراب در قلعه را گشود و به داخل شتافت، اما به جاي مريم زيبارو، پيرزني زشت چهره را بديد و از او نشان مريم خواست : چنين پاسخش داد كه من مريمم ............. همي سالهاست در انتظاریک شوهرم همه ساليان عمرم از كف برفت .............بترشيدم و پير گشتم در اين قرن هفت كنون پيرمرد گر تو داري خبر ....................... بگو تو چه آمد به سهراب سر سهراب در آب نگاهی به خود کرد. فريادي بكرد، دادي بكشيد و از فلك و روزگاربه علت گذر روزگار شکایت كرد. سپس به پشت كوه رهسپار شد تا نوش اكسير جواني را بياورد و با مريم بنوشند. پس بدان گه خان هفتم رقم خورد. برفت پشت كوه آن شير دلير.................كه به چنگ آورد جام نوش اكسير چو برگشت ز آن جا مريم بديد................ یکی جان شیرین از این دل پرید بله دوستان چنین شد که سهراب بازگشت و به جنگ رستم رفت و شهید شد. این بود خلاصه ای از هفت خان سهراب که البته شرح هر کدام از این خان ها داستانی بس عظیم است. عاشقی، من، دانشگاه! من جوانی دانش دوست / روز ها بر سر استاد و کلاس /سالیان در پی مدرک هستم/پس کجاست آن تکه کاغذ / که در آن قاب کنم ؟ / بگذارم لب کوزه و از آن آب خورم ؟... من جوانی قلب دوست / عشقکی دارم / بهتر از گوجه فرنگی / بهتر از نفت / بهتر از حق مسلم / بهتر از من / شب و روزم شده یادش / آن ترانه ی نگاهش / انعکاسی که در این قلبم کرد / چه کسی می فهمد / من چه حسی دارم / من نمی گویم / پول خوش بختیست/ علم سر کاریست /و خدا بينا نيست / ولی اینطور که من می فهمم / هیچ وقت نتوانم بخرم / آشیانه ای به اندازه کفتر / و نتوانم بکنم کاری / بیشتر از خوردن شبدر / چند وقتی در فکرم / که برم وام بگیرم / و بیارم عشقکم خانه بخت / ولی این وام که پف مثقالیست ... چند ماهی می گذرد / سر استاد و کلاس / همه اش ترس و هراس / عشقکم را می برند خانه بخت /چه خیالاتی که در این ذهنم بود / خانه ای خواهم ساخت / می روم آن ور آب / دور خواهم شد از این کشور چیز / و همه خواب و خیال بود که رفت / چاره ای باید جست / خودکشی آزدایست / و جهنم بهتر از / حس حقارت بین خلق ! / و جهنم زیباست / شاید آن آتش سوزناک / بکند قلبم گرم ... آسمان تاریک است / و همه اهل زمین در خوابند / آخرین قدوم عمرم / روی این بام بلند / می روم به سوی مرگ / اینجا آخر خط است / هر چه می خواهد دل تنگم بگم ؟ / من جوانی دانشجو / قصد دارم بروم آن دنیا / 13 طبقه سقوط آزاد کنم / چه كسي مي گويد / 13 شوم است و 7 زيباست؟ / مگه این نمره ي صفر چه كم از نمره هجده دارد؟ / سیزده آخر دنیا / سیزده عدد آزادیست ... نیم نگاهم به زمین / آن همه دانه پلیس / آن طرف تر عده ای آنش نشان / عده ای نیز اورژانس / مردمی هم هستند / چون مور و ملخ / دوربین ها همه زوم / خودکشی هم شده پولی ؟! / یه روانکاو آنجاست / حرف هایش تکراریست / من به او محل ندادم خود رفت / نفر بعدی کیست ؟ / چه کسی می خواهد / که مرا منع کند ؟ / آن رئیس دانشگاه ؟ / آن وزیر خودپول؟ / یا آن عشقک بی رحم / لحظه ای گوش کنید بر سخنم / من جوانی دانشجو / من جوانی عاشق / من جوانی بی پول / و خداحافظ ای مهتاب شب! سلام . بنا نظر بعضی از علما ترقه بازی هیچ خطری ندارد ... این شعر نو را که سهراب سپهری در مورد چهارشنبه سوری به من گفته بخونید خودتون متوجه می شید ...
شور و حالی دارد/ عشق و شوقی خواهد/ و منم می خواهم کمی بازی بکنم/ کاش می شد بخرم / ولی اکنون که دگر مالی نیست /شب عید نزدیک است / پدرم هم بی پول / چاره ای باید جست / بهتر این نیست که دست ساز باشد؟ / قیمتش ارزان تر / سر صدایش بیشتر / شور و حالش افضل ... چسب، کاغذ، باروت / سیخ کبریتی که در این نزدیکی است / و همه چیز حاضر / من تلاش خود را خواهم کرد / بیشتر از درس و کتاب / زود تر از باد بهار / فکر کنم حاضر شد / بهتر است که امتحانش بکنم / کبریت را باید برد / جور دیگر باید زد ... من نمی دانم که چرا می گویند / این مواد پر سوز است / نکند فکر کردی / من در این شعر بلایی سر خود می آرم / ولی دیدی که من سالم سالم هستم / شب روشن نزدیک است / همه عالم آتش / چه عجب جنگی بکنم من امشب ... تق و تق ترقه / بوم و بوم نارنجک / فیس و فیس دینامیت / حال نوبت با من / بکشم این ضامن / دور خواهم شد از این بمب قوی / و دلی سیر بخندم بر افراد / این ترقه روشن / حال باید پرتابش بکنم / بین آن جمعیت / ... چشم هایی معصوم / چهره ای چون مهتاب / دخترک را می گویم / که در آن جمعیت / شاد بود و خندان / قرنیه اش پاره / دیدگان دخترک پر خون است / دیدگان مادرش هم چون باران / کاش ماموری بود / که در آن نزدیکی / می گرفت این ها را / دکترش می گوید / عملی در پیش است / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید ... آخه من نمی دونم بعضی ها چه پدر کشتگی با قرص اکس دارند. که اینقدر ازش بد تعریف می کنن. بعضی ها اصلا فکر نمی کنن که با این آگاهی دادناشون به جوونا، کار و کاسبی یه عده رو کساد می کنن. ببینید دوستان من یکی از بهترین قرص ها، قرص شادی آور و روانگردان اکستازی است. یه توصیه بهتون می کنم، از این به بعد اگه تو تلویزیون دیدین دارن از قرص اکس بد تعریف می کنن. سریع سیم برق تلویزیون رو بکشید. نه آخه تو تا حالا خودت خوردی ببینی چقدر خوشمزه است ؟ عجب فازی می ده این اکس . دوست دارم یه بار فقط یه بار بخوری ببینی که چه بلایی... ببخشید چه حالی بهتون دست می ده. مخصوصا این منتقدان وبلاگ فقط یه بار بخورین، ببینید چقدر ایم قرص خوبی است. به جان خودت هیچی نمی شه. یه بار امتحان کن. من برای خودتون می گم، وگرنه فاز دادن به شما چه سودی به نفع من داره، نه یک قرون به حقوقم اضافه می شه. نه کسی به من می گه دستت درد نکنه. جون جکسون این دفعه رو بزن هیچیت نمی شه. اگه نخوری از این به بعد بچه هایه وبلاگ بهت می خندن و مسخرت می کنن . تازه تو اگه قرص رو نخوری یعنی هنوز بچه ای و می ترسی و کم آوردی. آفرین جلبک خوب ! برو سریع از مغازه دم در خونتون یه بسته اکس بخر بعد بیا وبلاگ رو بترکون. دود و لیذرش با من. یه اکس پارتی خفنگ تو وبلاگ می گیریم. تا ببینی چقدر انرژیت زیاد می شه. تا ببینی چقدر انگیزه جنسیت می ره بالا. تا ببینی چقدراکس خوبه. در ضمن اگه داری لباساتو تنت می کنی بری اکس بخری، دقت کن دست ساز باشه چون ناخالصی زیاد داره و فازش بیشتر می شه. اگه مغازه جایه خونتون قرصش رو نداشت، شوکولاتش رو بگیر. شوکولش رو نخواستی پودرش رو بیا ازم بگیر با آبجو قاطی کن. یا رو کیک بریز باهاش بخور. در ضمن یه وقت این آب- اکس ها رو تزریق نکنی ها، چون سرنگ ها ایدز داره. یه وقت آخر عمری اچ - آی - وی می گیری، افسرده می شی. خوبه ببین هنوز نرفتی! شعر زیر رو بخون. قشنگه ... اکس ها را باید خورد ... اهل عشقستانم / روزگارم خوش نیست / عاشق شیرینم / مشکلاتم بسیار / چه کسی می داند ؟ / من چه راهی دارم ؟ / مشکل من پول است / شاید هم بیکاریست / شاید هم مشکل مسکن دارم / مشکل من عشق است / شاید هم بی مهریست / ولی اکنون که دگر راهی نیست / اکس را باید زد / جور دیگر باید مرد / شاید این قرص روان / بکند راه را کم / قصد پارتی دارم / می روم بقالی / اصغر آقا اکس داری ؟ / اصغر آقا می پرسد / از کدامین نوعش ؟ / این مهم نیست چه نوعی و چه مارکی باشد / اکستامینوفون هم بود خوب است / فاز را باید جست / جور دیگر باید خورد / آسمان تاریک است / و منم در راهم / ساعتم یازده و نیم / می روم اکس پارتی / چه صدا هاست اینجا / موسیقی های بلند / جیغ و داد افراد / می شوم داخل خانه / چه خبر هاست اینجا / دختران با پسران می رقصند / محرمند یا نا محرم؟ / لیذری در دود ها می چرخد آن طرف تر تختیست / دو نفر می جنبند / این یکی دیوانه است / قصد پرواز دارد / از لب پنجره دورش می کنم / اینجا دیگر کجاست؟ / زود باید بروم / در همین حال / کسی عشوه کنان نزدیک شد / باورش دشوار است / این حقیقت دارد ؟ / عشق من شیرین است / که در اینجا می لغزد / پس لباس هایش کو ؟ / او چرا می لرزد ؟ / من به او می گویم : / عشق من شیرنم / تو چرا اینجایی ؟ / او به سختی می گوید : / تو چرا این جایی ؟ نفسش نزدیک است / بدنش هم گرم است / اکس را خوردم من / فاز را بردم من / و دگر هیچ نفهمیدم چه شد ... معده ام را شستشو می دادند / پدرم بالا سرم می گرید / صندلی چرخ دار است / دکترم می گوید / این بدنم تا آخرت مفلوج است / آن طرف تر تختیست / عشق من شیرنم / رویه تخت خوابیده / پس چرا آرام است ؟ / مادرش می جیغد / عده ای می گریند / و پرستار ملحفه رویش می کشد / باورش دشوار است / این حقیقت دارد ؟ / عشق من بی جان است ؟ .... شعر زیر یکی از بزرگترین آثار هنری در ادب فارسی است، که توسط خودم سروده شده. و برایه نکوهش جراحی هایه زیبایی بینی است. همانطور که می دانید امروزه در کشور ما عده زیادی از زنان و مردان برایه زیبا تر شدن صورت ظاهریشون این عمل رو انجام میدن. غافل از اینکه صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار … . البته درست است انسان باید زیبا باشد و خداوند هم زیبایی را دوست دارد. اما آگاه باشید کهاگر دماغ شما در آفساید است یا شبیه زنگوله یا گوشت کوب و … است، خدا اینطور خواسته. شاید خداوند به بعضی ها مثل من زیبایی نداده. به خاطریکه اگه به کسی مثل من زیبایی می داد، ممکن بود با سوداستفاده از زیباییش در راه خلاف بیفتد. پس صورت خدایی از یاد نبرید. حالا یه عده مگه حرف تو سرشون میره. شما خانوم. شما که بینیتو عمل کردی. بله با شمایم. مگه قوانین وبلاگ رو نخوندین؟!! (ورود افراد با آی-کیو درسطح جلبک ممنوع … ). چرا قاچاقی وارد وبلاگ شدین؟… زبونم مو در آورد بسکه گفتم آی-کیو ها نیان تو وبلاگ!!! خب داستان این عاشق رو بخونین، شاید عبرت بگیرید .... بینی نابینی کرد معشوقه به عاشق نظری …………گفت که آن بینی تو دارد ننگ .... (ادامه مطلب) جاتون خالی دیشب سعدی اومد به خوابم، عرض ادب کردم. گفتم امرتون ؟ گفت : ما از آن جهان وبلاگت را خوانا شدیم. لکن کارت اینترنتمان پایان شد و ما را توفیق نظر دادن نشد. اکنون آمدیم به خواب شما تا ارائه کنیم نظرمان را. بعد من گفتم : سعدیا جون مادرت الان نظر نده از خواب که پاشم یادم می ره، ولی ملتفت نشد. اما نگران نشوید شما باید به خودتون افتخار کنین که این همه شانس دارین!!! چه شانسی؟ خوشبختانه ضبط صوتی که بالایه سر من بود صدایه منو که قسمت هایی از نظر آن مرحوم را با خود زمزمه می کردم تا صبح به طور خیلی خیلی اتفاقی ضبط کرده و من هم به خاطر اهمیتی که به این جامعه اهل علم و ادب می دهم این نظر را برایه آنها می نویسم تا همه استفاده کنند. منت وبلاگ را دم و گرم ، که خواندنش موجب شعفت است و به نظر دادنش مزید زحمت هر مطلبی که پست می شود، ممد حیات و چون خوانده می شود، مفرح ذات. پس در هر وبلاگ چند مطلب موجود، و بر هر مطلب نظری واجب. از وقت و زمان که برآید ………………………کز عهده شکرش به در آید. اعملو ناظر الوبلاک نظرا و قلیل من نظاری الشکور جکسون همان به که ز توهین خویش…………عذر به درگاه عموم آورد (مربوط به مظفر) ور نه سزاوار نوشتندی اش ……………………کس نتواند که به درک اورد. باران مطالب بی حسابش همه را خندیده، و زخم زبان بی کتابش همه را رنجیده، پرده آی – پی بازدیدکنندگان به گناه بی نظری هک نکند. و روزی آپ – دیت خوانندگان به دشنام هایه بی مورد نبرد. طراح قالب وبلاگ را فرموده تا فرش نیلویی بر وبلاگ بگسترد و دایه سایت وبگذر را فرموده تا آمار افراد را در گوش وبلاگ بنویسد. پست و عکس و فکر و فرصت در کارند …………تا تو خندی به لب آری و به غفلت نروی. همه از بهر مطالب سرگشته و خندان رفتار ……شرط انصاف نباشد که تو بی شکر بروی. لطیف، شعیف،جدید، سریع……………… نظیم علیم سلیس بدیع چه غم دیوار دولت را که دارد چون تو پشتیبان… (شاعر به جفنگ آمد ) ای برتر از هر سایت و وبلاگ و چت… وز هر طنزی که دیده ایم و شنیدیم و خوانده ایم. مطلب تمام گشت و به آخر رسید وقت ...... ما هنوز در اول وصف تو مانده ایم. سعدیا وایستا نرو، نرو کارت دارم !! سعدی : چه شده ؟ من : بازم میای ؟ سعدی : اگه خدا بخواد،...بعدشم از خواب پاشدم. با بی خیالی سر می گذاشتم





ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت
8:0 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت
6:39 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت
3:18 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت
4:41 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت
11:53 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت
10:25 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت
5:54 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
توجه : این مطلب برایه کودکان زیر ۱۷ سال و ۱۱ ماه توصیه نمی شود.
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت
5:55 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت
2:21 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت
5:6 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |


