این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند
معاون وزیر علوم : دانشجویان برتر فرهنگی به خارج از کشور اعزام می شوند. همینطور که داشتم امتحان 3 واحدی پایان ترمم رو می دادم. چشمم بهش افتاد. همینو کم داشتم که سر امتحان دوباره یادش بیفتم. دختره ی پر رو، وایساده جلوم با نهایت پر رویی می گه هر وقت مدرکتو گرفتی، کار و کاسبی داشتی بیا و بگو علاقه دارم، علافه دارم علاقه دارم. اصلا نمی دونم چرا تو ایران اینقدر پول و مدرک و این چیزا ملاک شده! اگه همین ترم نمره هام خوب شه، کارای فرهنگیم که کردم، از طریق وزارت علوم می رم اون ور آب! آره خودشون گفتن می خوان برترین های فرهنگی رو اعزام کنن خارج. وایسا برم اونجا، فرار مغز ها می کنم. اصلا شما ها اینجا لیاقت منو ندارید. من اگر با این همه علم و اطلاعاتم برم اونجا، بهترین کار، بهترین خونه، پیشرفته ترین ماشین ، زن، زندگی ، بچه اصلا هر چی که فکرش رو بکنید، بهم می دن! والا... دیگه برم اونجا به قول خاله فرنگیسم، نگاه تو و امثال تو نمی کنم. دختر های اروپایی یکی از یکی ماه ترن، اصلا بهشته اونجا ! والا ! باور نمی کنی نه؟ یکم ماهواره ببین ذهنت باز شه ! آره فرهنگ ندارید شما ها ... اون وقته که خودت میای خارج به دست و پام می افتی می گی، با من ازدواج کن. ها ها ها ... می دونی اون موقع بهت چی می گم ؟ می گم برو بد بخت ! کی تو رو راه داده بیای خارج ؟ من ماهواره می بینم فرهنگم بالاست. تو برو رادیو فرهنگتو گوش کن. چقدر پول داری؟ آره ؟ ماشین داری ؟ خونه داری ؟ آره برو ، برو مدرک بیار ! اگه مدرک دکترات رو هم که نیاری بزاری روی میزم، خیلی ریلکس برش می دارم، جر، جر، جرش می کنم. می ریزم تو صورتت، بد بخت... همین موقع بود که مراقب جلسه اومد جلومو گفت : آقا داری چی کار می کنی ؟ چرا برگه امتحانتو پاره پاره کردی ؟ به سرت زده ؟ 5 دقیقه دیگه بیشتر وقت نداری ، نگاه کن نگاه کن هیچی هم که ننوشتی. پاشو برو بیرون حالت خوب نیست. نظم جلسه رو به هم زدی! اینطوری شد که دو زانو پای بر زمین نهادم و دو دستی خاک بر سرم ریختم که ای وای ! شد آنچه نباید می شد. تمام آمال و آرزو هایم بر باد رفت. اما امتحان آن روز برای من درس بزرگی شد که هر چه را می شود از صفر شروع کرد. حتی عشق را ! آیا می دانید ؟ آیا می دانید 89 درصد ماجرا های عشقی از روی نادانی در فصل پاییز زیر باران صورت می گیرد ؟ آیا می دانید سر کلاس می توان در یک لحظه در دو یا چند جای دیگر هم بود ؟ آیا می دانید سگ گله پس از یافتن مواد مخدر، آن ها را در شکم 40 راس بز جانشین می کند ؟ آیا می دانید عشق در یک لحظه بوجود می آید و یک عمر انسان را پیر می کند ؟ آیا می دانید شب های امتحان از شب یلدا هم کوتاه تر است ؟ آیا می دانید دو عدد جوجه ماشینی وقتی جنس مخالفشان را تشخیص نمی دهند، چگونه شماره می دهند؟ آیا می دانید زبان طوطی از زبان میمون قوی تر است ؟ آیا می دانید 13 درصد مردان پس از روابط جنسی قهوه می خورند، حمام می روند، استراحت می کنند، و87 درصد دیگر به نزد همسر خویش باز می گردند؟ آیا می دانید اگر غواص ها از جلو داخل آب بپرند، روی قایق می افتند ؟ آیا می دانید قلب انسان عاشق ولی بی پول از تخت جمشید و ایوان مداین ویرانه تر است ؟ آیا می دانید سیگار طول زندگی شریعتی را کوتاه کرد ولی علی در عرض زندگی می زیست ؟ آیا می دانید که هیچ چیز نمی دانید ؟ متن اصلی فیلمنامه روز حشرت لو رفت! ( زبان اصلی ) نصفه شب – خارجی – جنگل گلستان ماشین عروس از سراشیبی به داخل جنگل سقوط می کند. عروس و داماد با چهره مضطرب از ماشین پیاده می شوند. معصومه : مسعود چرا اومدیم، اینجا ؟ اینجا دیگه کجایه ؟ مسعود بیا برگردیم طهران! مسعود : یادته معصومه 23 سال پیش وقتی با حاج رضا اومده بودیم اینجا کارخونه بزنیم، تو با مامان بابات اومده بودی تفریح، داشتی تو رودخونه شنا می کردی، بعد من دیدمت، همونجا دلم لرزید... معصومه ( با صدای لرزان ) : آره، یادمه بخدا تازه 5 ساله شده بودم، مسعود بیا برگردیم، تورو خدا من می ترسم قطع نخاع بشم. مسعود در حالی که در چشمان معصومه خیره شده، و دوربین روی لب های مسعود است : باشه ! معصومه : ا.. ماشین داره می ره ته دره! من برم ماشینو بگیرم، حیفه ! (دوربین روی لب های مسعود) مسعود : باشه ! معصومه : حال کردی چه جوری گرفتمش ؟ مسعود قسم بخور ! ( نمای صورت مسعود، با دهن کف کرده، و در حالی که سرش رو تکون می ده ) مسعود : چه قسمی خانومی ؟ معصومه : قسم بخور اگه من رفتم لای ماشین بعد قطع نخاع شدم، روی تخت افتادم. تو با فریده ازدواج نکنی! مسعود : باشه ! فرداش – داخلی – خونه حاج رضا نرجس و رضا نشسته اند و روی گل های قالی دست می کشند. نرجس ( با ناز ) : رضــــــــــا ! رضا : بگو خانومی ! نرجس : من دلم برای مسعود و معصومه تنگ شده. رضا : به درک که تنگ شده. به جهنم ! به برزخ! بیا سحریتو بخور ! اینا ها خودشون اومدن ... معصومه در حالی که مسعود را بغل کرده، داد می زند مامان مامان مامان نرجس ! نرجس : ای کوفت ! چه خبره ؟ تو بلد نیستی در بزنی ؟ چی شده ؟ معصومه (اشک تمساح می ریزد) : مسعود خورد به تریلی بعد افتاد رو ریل راه آهن، زیر چرخ قطار گیر کرد، تمام بدنش پوست پوست شد. اینم نخاعشه در اومده، بگیر ! نمای کله ی مسعود که لبخند احمقانه ای می زند. یه وقتی – داخلی – دفتر کار حامد حامد و معصومه پشت میز نشسته اند و به هم عروسک می دهند. حامد : حال کردی چه جوری زدم دخل شوهرتو در آوردم ؟ حالا که تیکه تیکه شد با من ازدواج می کنی ؟ معصومه : با تو ؟ خب معلومه ! چرا که نه ؟ ... فریده در حالی که در را باز می کند و نمای شطرنجی را می بیند : الان می رم به مسعود می گم. دم افطار – داخلی – کافی شاپ مسعود پس از چند روز فیزیو تراپی خوب شده روی پاهایش راه می رود. فریده : مسعود تو می دونی این حامد نامــــــــــرد، با زنت چی کار کرده ؟ مسعود : من به معصومه اعتماد دارم اون هیچ کاری نکرده اون سرما خورده تو خونه رو تخت خوابیده ! فریده : ولی من کلیپشو تو گوشیم دارم. حامد ایدز داره ! حامد وارد کافی شاپ می شود. و میز و صندلی را به هم می ریزد. حامد : اینا همش کذب محضه ! مونتاژه ! مسعود به حرفاش گوش نده، اون پول می خواد. (نما روی چشم و دهن مسعود ) مسعود : پس همه ی این کارا فیلم بود، می خواستی با من ازدواج کنی ؟ پول بگیری ؟ فریده (خشمگین ) : همتــــــــــون نامردین ! سحر – داخلی – خونه نرجس اینا ! معصومه : مامان نرجس من می خوام بمیرم. حامد به من قول ازدواج داد، منو اغفال کرد و من الان ایدز گرفتم. نرجس : نه خانومی اینجوری حرف نزن! تو خیلی پاکی! من مسعود رو دعوا می کنم. معصومه : نه ! مسعود باید ازدواج کنه. مامان نرجس با من کاری نداری ؟ نرجس : نه ولی به خوابم بیا ! معصومه : باشه ، بای ! نرجس جیغ زنان از خواب بیدار می شود و به سمت اتاق معصومه می رود و ( صدای جیغ دوم ) مسعود در حالی که خرس کوچکی در دست دارد، به فریده فکر می کند. (توضیح عکس : مسعود به فیلمنامه اعتراض می کند ) ظهر – داخلی – خونه فریدهشان ! فریده : من طلاق می خوام . مسعود : ولی از وقتی معصومه رفته، من تنها تر شدم بیشتر به تو احتیاج دارم. فریده : فقط طـــــــــــــــــــلـا ق ! مسعود : حداقل به فکر بچه باش که بی پدر می شه ! فریده : اول می ریم دکتر می کشیمش، بابات گفته اشکالی نداره. مسعود : نه فریده 200 میلیون تومن می دم اینکارو نکن، بزار بچه بیاد. فریده : آخ جون با این همه پول می تونم یه عمر تو هپروت باشم. مسعود : غذاتو بخور ! بعد از نهار – خارجی - برزخ نرجس به دنبال معصومه وارد یک خانه ی شکلاتی می شود، بعد می بیند که حاج رضا شبیه جغد به او می نگرد و لباس گورخری تنش کرده است. معصومه هم با آفتابه گل ها را آب می دهد. یه دفعه موجودات فضایی وارد برزخ می شن و نرجس رو با خودشون می دزدن. حاج رضا هم وقتی از دست نرجس راحت می شه، چهره ی برزخیش شاد می شه و وارد بهشت برزخی می شه ! خروس خوان – داخلی – ماشین حامد و مسعود و فریده و حاج رضا در ماشین نشسته اند و به سمت شیراز از دست موجودات فضایی فرار می کنند. حامد : مسعود تو باید فریده رو معتادش کنی ! مسعود : باشــه . حامد : تو خوب نیست تو این وضعیت روزه بگیری، تو خیلی لاغر شدی ! مسعود : ولی مسعود، باشه ! حامد : تو باید از حاج رضا صرمد پول بگیری بدی به موجودات فضایی ! مسعود : باشه، بابا 1 میلیارد بده . حاج رضا : خودت بهتر می دونی مسعود وضع کار خونه خرابه، مادرت راست می گفت تو عاطفه نداری ! فریده : آره حاج آقا اگه مسعود هم مثل شما بود چقدر زندگی قشنگ می شد. حامد : مسعود امروز روز جهانی کودکه نباید روزه بگیریُ تازه عید فطرم هست من دارم ماه رو می بینم. مسعود : ولی فکر کنم، مریخی ها ما رو آوردن تو فضا، از اینجا کره ی زمین هم معلومه ! حاج رضا : من باید یک اعترافی بکنم. من 64 سال پیش مسعود رو از پرورشگاه نگرفتم. من اونو از سازمان فضایی ناسا دزدیدم. نما روی صورت مسعود که با اضطراب سرش را تکان می دهد و می گوید. باشــــــه ! و در پایان سیروس مقدم مجبور می شود خودش ادامه ی فیلم را با روحانی راهنما بازی کند. شبا که ما بیداریم ، آقا پلیسه می خوابه !!! ما ماهواره می بینیم اون تو خوابه شکاره ! آقا پلیسه چه گیره بد حجابو می گیره . هر چی می گم آتوسا جون عزیزمه، محرممه، عشق منه داد می زنه، لج می کنه، نگاه بد بد می کنه ! ما از پلیس می ترسیم، بهش احترام می ذاریم. (شهریور ماه ستون آژاد ) با توجه به اینکه سایت نشریه ستون آزاد در دست بازسازیه. لینک اصلی دانلود نشریه ستون آزاد ( شماره شهریورماه - 34 ) رو در اینجا قرار می دیم: خبری در راه است ... پس از مدت های مدید از مراقبه و مکاشفه با خداوندگار خویش برگشتم بعضی ها ما را در زندان های سیاسی می جستند بعضی پشت تخته های وبلاگ ولی از کش شلوار به شما نزدیک تر بودم. 
آیا می دانید قلب یک مورچه در ثانیه سیصد و چهل سه بار برای یک چایی خشک می تپد ؟



نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت
2:46 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت
10:35 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت
9:7 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت
8:1 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت
8:43 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |


