این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند
منبع موثق ! سعید زاهدی پاپا نوئل در شب کریسمس به اروپا نرسید. به گزارش خبرنگار ما از لندن، مردم کشور های اروپایی که برای رسیدن پاپا نوئل لحظه شماری می کردند، و جشن بزرگی را ترتیب داده بودند. در نهایت شاهد رسیدن پاپا نوئل با یک روز تاخیر همراه با گاری و یک کارگر افغانی شدند. یک مقام کاملا ناآگاه که اصرار داشت نامش فاش نشود در این زمینه به خبرنگار ما گفت : پاپانوئل که چندی قبل قصد عبور از منطقه جنگلی گلستان را برای رسیدن به ترکیه داشت، توسط چند شکارچی مورد حمله قرار می گیرد و گوزن هایش را از دست می دهد. این شکارچیان که در منطقه محافظت شده اقدام به شکار غیر مجاز گوزن کرده اند، هم اکنون توسط سازمان حفاظت محیط زیست دستگیر و تحویل مراجع قضایی داده شده اند.آنها به قیمت بالای گوسفند اشاره کردند. و هدف خود را از انجام این شکار، قربانی کردن گوزن به جای گوسفند در روز عید قربان اعلام کردند. گفتنی است که یک کارگر افغانی پس از مشاهده ماجرا به سرعت خود را به محل حادثه رسانده و با گاری خویش پاپانوئل را به فرودگاه مهرآباد تهران می رساند. اما هواپیما پس از 60 ساعت تاخیر با نقص فنی مواجه می شود و چون خطر سقوط آن در هوای ابری صد در صد گزارش شده بود، به پرواز در نمی آید. پاپانوئل نیز شش نخود تریاک از درون ساکش در می آورد و به غلامعلی، کارگر افغانی می دهد. تا وی را طی 24 سوت به آسمان استانبول برساند.گزارش حاکی از آن است که پس از نجام وظیفه توسط این کاگر افغانی. وی که با لباس زیر در هوای سرد، به شدت سرما خورده بود در به در به دنبال شش نخود مواد می گشت، که در نهایت در اثر نا آشنایی با زبان بیگانه، در حالی که واژه ی یک نخ شیگار را بر زبان جاری می کرد، درون گاری خویش جان می سپارد. هم اکنون پلیس بین الملل خواستار مجازات شکارچیان و تقدیر از غلامعلی، کارگر فداکار شدند. در این راستا جرج بوش رئیس جمهور آمریکا خواستار دفاع از مواضع احتمالی خود و حمله به ایران در راستای مبارزه با قاچاق مواد مخدر شد. ستون آزاد - دی ماه روزنامه قدس - ۶/ ۱۰ / ۱۳۸۶
غولها آدمهاي بدبختي هستند
* سعيد زاهدي
قدس ۲۲/۹/۱۳۸۶
روزي روزگاري پيرمردي كوزه گر در سرزميني خيلي دور زندگي مي كرد. پيرمرد هر روز براي اينكه هزينه جهاز دختر دم بختش را مهيا كند، مجبور بود از صبح تا شب و از شب تا صبح كوزه بسازد. روزي همان طور كه پيرمرد مشغول كار بود، ناگهان صدايي از داخل يكي از كوزه ها شنيد. دست از كار كشيد و به سمت كوزه ها رفت. گوشهايش را خوب با چاقو تيز كرد. صداي تق تق در زدن از درون كوزه مي آمد. پيرمرد با تعجب پرسيد: كيه؟ صداي كلفتي از داخل كوزه شنيده شد، البته كلي افكت، كه مي گفت: من غول كوزه جادو هستم، اگر ممكنه همين در كوزه رو وا كن كه دارم خفه مي شم. پيرمرد با عصبانيت گفت: تو غول به اين هيكل خجالت نمي كشي بدون اجازه رفتي تو كوزه هاي من؟
اصلا چي جور جا شدي اين تو؟ پير مرد در كوزه را باز كرد و گفت: اه .. اه .. چه بوي گندي گرفته اين كوزه، كه يه دفعه يه غول سياه بد تركيب با گوشواره هاي طلا فيشتي پريد بيرون، و شروع كرد به قهقهه زدن. پيرمرد گفت: واه واه واه نيگاش كن تو بوگندو، گردنبندات و گوشواره هاتم كه اصل نيست. از كجا خريدي سرت يك كلاه گشاد گذاشتن. حيف كه پولهامو دارم واسه جهاز دخترم جمع مي كنم وگرنه حتماً يك گوشواره اصل برات مي خريدم.
غول تا فهميد پيرمرد دختر دم بخت دارد و جهازش هم به زودي كامل خواهد شد، فرتي خودش رو شبيه براد پيت كرد و يك خط ايرانسل هم خريد و اس -ام -اس داد به دختر پيرمرد و گفت: سلام گلي خانوم، آي -لاو -يو -وي -ايكس و .. دختر كوزه گر هم تا اس -ام -اس رو خوند، گفت: اه اين پيام كوتاه عجب بوي گندي مي ده! من كه نمي خوام. غول سياه بد تركيب رفت يكي دو كيلو لوازم آرايشي به خودش زد و با يك شاخه كاكتوس اومد در خونه دختر كوزه گر، وقتي دختر در رو باز كرد صد دل نه هزار دل عاشقش شد.
خلاصه يك روز كه پيرمرد كوزه گر از ماجرا با خبر شد، رفت حسابي غول را به باد كتك گرفت و گفت: اگر دختر مي خواهي يك مدرك بيار. غول سياه بد تركيب هم چهره واقعي خودش را نشان داد و از عصبانيت رفت تمام كوزه هاي پيرمرد را شكست.
بعد از داخل هر كوزه يه غول پريد بيرون و مغازه پيرمرد شد پر از كوزه شكسته. پيرمرد هم دست عيالش را گرفت و گفت: من ديگر اينجا پيشرفت نمي كنم بايد به خارج برويم و آنجا كار كنيم. او همه كوزه شكسته ها را با كشتي به اينگليس و بقيشم به اونگليس فرستاد و در حراجي همه رو به عنوان شيء عتيقه و كوزه داريوش به قيمت گزافي به مردم خارج قالب كرد. بعد از مدتي پيرمرد ميلياردر شد و كوزه هايش را مي شكست، مردم هم مي گفتند: كوزه گر را نگاه كنيد از كوزه شكسته آب مي خورد. سالها گذشت و پيرمرد آخر عمرش بود كه ديد دخترش هنوز ازدواج نكرده است و او را در لباس عروسي نمي بيند.
آدرس غول سياه بد تركيب را از 118 گرفت و گفت؛ بيا و دست دخترم را بگير و برو. غول كه اين را شنيد ديگر از شدت خوشحالي از ادامه تحصيل باز ماند و آخر ترم رفوزه شد.
شب عروسي بود كه يك دفعه غيب شد و دوباره رفت تو كوزه! رفوزه رفوزه زودي برو تو كوزه ... خلاصه پيرمرد مرد و همه چيز با بدبختي بدي تموم شد و رفت و ازدواجي هم پا نگرفت. اصلاً آخرش ضد حال بود. يكي لطفاً آن قرصهاي من رابدهد. آقا! قربون دستت يه ليوان آبم بده.
نتيجه: ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها چقدر موجودات بدبختي هستند، كه مي خواهند با انسانها ازدواج كنند.
تو سيب زميني خودم هستي !
سعید زاهدی
سلامی به گرمی انرژی هسته اي، دوستت دارم به اندازه قيمت مسكن. مي خواهم وقتتان را اندازه حقوق پدر كارمندم بگيرم. اين فقط يك مطلب ادبي است، همچو گزارش البرادعي !سلام به تو رز گل من، تو كه گلبرگ هايت با سيلي سرخ شده است. دلم برايت يك نخود شده است. ديروز دوباره ياد آب پرتقالي افتادم كه هفت سال پيش با تو خوردم. دلم لك لك زده است براي كباب غازي به چربي نفت خام.
به قول شاعر كه مي گه عجب رسميه رسم زمونه، كمبود پول و مرغ گرونه!
اي محبوب من، اي عشق من، تو سيب زميني خودم هستي. فداي بدن گرد و قلمبت بشم. پس كي تو را خواهم ديد؟ آن طعم دل نشينت را چه زمان خواهم چشيد؟ (دوباره شاعر ادامه مي ده): مي رن آدمها از اونا فقط بدهي هاشون به جا مي مونه. كجاست اون ماشين؟ كجاست اون خونه؟ چي شد اون جوجه؟ مامانش كجا رفت؟ به خدا هيچ كس نمي دونه، تازه مزه نازش رو لب مي مونه!
سلامي به قرمزي گوجه فرنگي، سلامي به ترشي دختران دم بخت شايد هم بدبخت. سلام من به آخر ماه، به اجاره، به حق التدريس، به حق التاليف ... سلام، سلام، صد تا سلام، هزار و شونصد تا سلام، بابا فقط يه سلام كردم جوابمو ندادي، مهم نيست. والسلام.
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
6:32 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت
11:41 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت
7:24 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

