این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند
به همین سادگی کم شد ! طرح جدید رئیس جمهوری مشکل تورم را به طور معجزه آسایی حل خواهد کرد. در کشوری که تورم این چنین داد و بی داد می کند و همچون شعله های آتش دار و ندار مردم را می سوزاند. دیگر جای نگرانی نیست. با تصویب شدن طرح حذف سه صفر از واحد پول کشور دیگر جای گرانی نیست. قیمت همه اجناس به شدت در سرشان خواهد خورد. به عنوان مثال فرض می کنیم که ما یک پرتغال یک هلو و یک خیار و یک موز و یک سیب و یک رب یک و یک و کلی یک های دیگر و همچنین آرد و شکر به مقدار کافی حتی هر چیزی که فکرش را بکنید خواهیم داشت. و می توانیم با آن ها کیک درست کنیم و بخوریم. و این خیلی خوب است. متوجه نشدید ؟ برای روشن شدن ماجرا مثالی دیگر برایتان خواهیم آورد. فرض می کنیم قیمت یک سیگار 1000 ریال می باشد. جواد و اصغر با هم 600 ریال دارند و بر اثر فشار روحی وارده بر آنها، افسردگی، طلاق والدین، دوستان ناباب، شکست عشقی، بالا رفتن سن ازدواج و مهم تر از همه تورم اقتصادی قصد دارند معتاد شوند. و با 600 ریال یک نخ سیگار بکشند. خب مسلما شما فکر می کنید فروشنده به آنها با این پول سیگار نخواهد فروخت اگر هم بفروشد از این سیگار های آشغال که کلی برای بچه دار شدن ضرر دارد، می فروشد. اما به نظر من فروشنده به خاطر سن کم اصغر و غلام به آنها سیگار نمی فروشد. اشتباه گفتم ؟ آها . اصغر و جواد. خب می رویم سراغ یک فروشنده که به اصغر و جواد سیگار بفروشد. اگر طرح حذف سه صفر تصویب شود. و 1000 ریال بشود 1 ریال اصغر و جواد دیگر نگران نخواهند بود و می توانند 600 سیگار بخرند. چرا ؟ چون 600 ریال آنها دو صفر بیشتر ندارد. پس کسی نمی تواند ازآن سه صفر کم کند. مثلا ما دو سیب داریم چطور می توانیم سه سیب از آن بخوریم. البته بعضی از دوستان ما ادعا به انجام چنین کار های خارق العاده ای می کنند. خلاصه که خیلی سرتون گیج رفت. می دونم . اما خدا وکیلی می بینید چه طرح قشنگی است. به نظر من که صفر هیچ ارزشی ندارد و اگر به جای سه صفر 10 صفر کم بشود، هیچ فرقی ندارد. و در نهایت دقت کنید به چه راحتی و آسودگی قیمت بستنی صد تومانی می شود یک ریال مثل قدیما ! خداییش عجب طرحی بود. خیلی قشنگ بود. چرا به ذهن خودم نرسیده بود ؟ ... شاهزاده خانوم و چوپان سعید زاهدی روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت. روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم. چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟ چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی. چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید … نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند. - همانطور که می دانید یا نمی دانید، طرح مبارزه با امنیت اجتماعی (2) در پیش است. این طرح که قرار است ... ببخشید همکاران بنده اشاره می کنن طرح مبارزه با ارتقای امنیت اجتماعی درسته! ولی به نظرم همون قبلی بهتر بود. آها ... طرح ارتقای امنیت اجتماعی (2). داشتم چی می گفتم ؟ ... ای بابا اصلا من نمی دونم کی این طرح ها رو تصویب می کنه ؟ کشور به این امنی ! این همه ارتقای اجتماعی امنیت. من نمی دونم چرا می خوان دوباره ما رو دستگیر کنن. بخدا تقصیر من نبود. باور کنید به جون سردار رادان منو تهدید کردند. همش تقصیر فرزاد حسنی ... اوووه پسر ( سردار رادان ) تو چقدر شبیه بهرام رادان خودمون هستی ! ( راستی می گی ؟؟؟ ) - همانطور که می دانید یا نمی دانید، آمریکا که تا کنون به توافق ایران و آژانس انتقاد می کرد.هم اکنون تغییر جبهه داد. و این توافق را ارزشمند یاد کرد. بالاخره می دونستم که یک روز آمریکا سر عقل میاد و متوجه اشتباهاتش می شه. ایران اینقدر صادقانه رفتار کرد و به آژانس بین المللی مثل بقیه آزانس ها سهمیه بنزین اضافی داد که هم آژانس راضی شد و هم آمریکا کم آورد. البته به نظر من البرادعی سهمیه بنزینش رو به آمریکا فروخت تا از این طریق آمریکا هم راضی باشه. من موندم این جناب خولانا رئیس اتحادیه اروپا این وسط بهش چی ماسید ! ببخشیدا روم به دیوار روم به دیوار فکر کنم آمریکا اسگولش کرده بود. - همانطور که می دانید یا نمی دانید چیزی به باز گشایی درب مدارس و دانشگاه ها باقی نمانده است. جاسبی امسال پر قدرت تر از سالیان قبل درب دانشگاه آزاد را برای نونهالانی که پا به عرصه علم نهادند می گشاید و همه آنها را تیغ می زند و پوستشان را می کند. و از گوشتشان برای خویش هلیمی می سازد و با پپسی کولا نوش جان می کند. یکی پهلوان نام او جاسبی ............. همه علم و دانش از او کاسبی اندار احوالات شیخ ابولسعید در احوالات شیخ ابولسعید آمده است که در ولایت ایشان که در جهان سوم قرار داشت، شاهی بی تدبیر و کم خردی زندگی می کرد. روزی بر آنها خشکسالی بیامد، قحطی بشد، اموال و دارایی هایشان غارت گشت، اجناس گران شد، و فساد بیداد کرد. مردم جمع شدند و گفتند : یا شیخ فکری به حال ما کنید که این شاه هر شب جگر های ما را با چاقوی بی تدبیری هایش کباب می کند و می خورد. شیخ ما اندکی فکر کرد و سپس بفرمود که به نشانه اعتراض به این وضع 3 دقیقه سکوت پیشه کنید. مردم داد بر آوردند که این چه تدبیری است ؟ یا شیخ ما را گرفته ای ؟ ... فردای آن روز شاه ولایت در شبکه یک آمد و کلی سخنرانی کرد که این رعیت های پدرسوخته با 3 دقیقه سکوتشان به ما اعتراض کردند. ای انسان های نمک ناشناس، ای که خاک به گورتان کنند... مردم دوباره گرد شیخ جمع آمدند، که یا شیخ چه کنیم ؟ مگر ندیدی که این شاه چگونه بر ما توهین بکرد ؟ هر چه فحش فانوسی و ناموسی از حلقومش در آمد بر ما نثار کرد. شیخ پس از ساعت ها مراقبه و مکاشفه و تفکر سر از گریبان بیرون بیاورد و بگفت : سکوت کنید، که جواب ابلهان خاموشی است. فردای آن روز مردم در مقابل شاه سکوت بکردند و هیچ نگفتند. شاه گفت : چگونه در مقابل من سکوت می کنید ؟ آیا مرا ابله فرض کرده اید ؟ که در جواب من خاموش می مانید ؟ خودتان ابلهید ... دیوانه ها... سپس شاه سکته ای بکرد و در بستر بیافتاد . مردم دوباره برای چاره اندیشی نزد شیخ ما آمدند و گفتند چه کنیم ؟ شیخ سبیل خود را بچرخاند و ریشش را دستی کشید و گفت : سکوت کنید. که سکوت علامت رضایت است. مردم به بستر شاه رفتند. شاه گفت : می بینید خدایتان به چه روزی افتاده است ؟ شما مردمانی بس نادانید. چگونه در این سختی به جای اینکه با من باشید بر من هستید ؟ ... مردم سکوت کردند. شاه گفت : یعنی شما از اینکه من در بستر افتاده ام و مرگ مرا می بینید راضی هستید ؟ مردم غرق در سکوت بودند. شاه سکته ای دیگر بکرد و دار فانی به قصد اون دار دیگر وداع گفت. روز بعد مردم نزد شیخ آمدند و به پاس خدماتی که در حق آنها کرد از وی در خواست کردند که رهبری یا همان پادشاهی سابق را بر عهده بگیرد. شیخ هیچ نگفت و سکوت بکرد. خاطرات من و بابا و سفر سعید زاهدی - هفته پیش بود که بالاخره پس از کلی بحث و مباحثه و مصاحبه و محاسبه چند لیتر باقی مانده، تصمیم گرفتیم، شال و کلاه کنیم و بریم سفر ! بابام گفت : امسال دیگه بریم چین ! مامانم گفت : نه بریم سوریه! خواهر گرامی گفت : بریم قشم. در همین حال بنده از جای خود بر خواستم و بانگ برآوردم که یا اهل خانه، ای کم خردان از چه صحبت می کنید ؟ آخر با کدامین سوخت، قصد سفر کردید ؟ - خلاصه حرف حساب که جواب ندارد، تصمیم گرفتیم به یکی از شهرستان های اطراف برویم. تا نسوزانیم آنچه را که باید بسوزانیم. از آنجایی که خانواده ما از سطح فرهنگ بالایی در رانندگی برخوردار است. و به همه قوانین راهنمایی و رانندگی و حقوق شهروندی و از این چرت و پرت ها احترام می گذاریم. مرتکب هیچ گونه جرمی نشدیم. فقط نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه حرکت می کردیم ماشین ها از روبروی ما می آمدند. و همه برای ما بوق می زدند. بابا گفت : عجب جامعه خلاف کاری شده اند. مادر گفت : خجالت هم چیز خوبی است، خلاف می آیند و بوق هم می زنند. - بابا گوشی همراه رو برداشت و گفت هر چه زود تر باید به وظیفه خودم عمل کنم و این همه خلاف را به پلیس گزارش کنم. همینطور که ماشین ها داشتند خلاف می اومدند و برای ما بوق می زدند و گلاب به روتون برای ما فحش می دادند . بابای ما هم در حال رانندگی به پلیس تماس می گرفت. که ناگهان با چیزی که انتظار نداشتیم رو به رو شدیم. دیدیم پلیس بزرگراه نیز خلاف می آمد. - من یکی که از تعجب شاخ در آوردم. پلیس هم با این خلاف کاران هم دست بود. تازه قصد داشت ما را نیز متوقف کند. ولی من به بابا گفتم پایش رروی دنده بگذارد وتخت گاز برود، که این ها همه دستشان درون یک کاسه است. شانسمان گرفت که بابای بنده سال ها در مسابقات فرمول 3 نیوتون شرکت کرده بود وگرنه از پس این همه خلافکار که خلاف می آمدند چگونه بر می آمدیم. - مامان از ترس همچو آبشار نیاگارا مشغول ریختن عرق بود. خواهر گفت : این بی قانون ها حتی تابلو های بزرگراه را نیز بر عکس نصب کرده اند. در همین لحظه یک فروند بال گرد نیروی انتظامی از بالای سرمان کوب کوب کنان رفت و برایمان دست تکان داد. ما نیز لبخندی زدیم و برایش دست تکان دادیم. تازه داشتیم خوشحال می شدیم که این یکی دیگر با ماست، گوشتان حرف بد نشنود، ندا آمد که ای اهل خلاف بایستید وگرنه بدبخت می شوید. دیگر طاقت این همه ذلت و خواری را نداشتیم. سر و گردن خویش را از ماشین بردم بیرون و خواستم رو به بالا هر چه از دهنم در میاد بهش بگم. که به علت سرعت بالای ماشین چشم ها و دهانم باز نمی شد و ... - همینطور که داشتیم در مقابل این ننگ از خود استقامت نشان می دادیم. متوجه شدیم که دیگر ماشینی از روبرو نمی آید. دست هایمان را بالا بردیم و به هم زدیم در حالی که آواز هورا بر سر نهاده بودیم. و در این خیال بودیم که ماشین های خلافکار دیگر تمام شده اند و به اشتباهشان پی برده اند. نور زیادی بر صورتمان افتاد و تعداد زیادی از ماشین های نظامی جلوی راهمان را بسته بودند. نه راه پس بود و نه راه پیش ! بعد از یک مشاوره و مباحثه تصمیم گرفتیم، چشم های خویش را ببندیم و بلند و بلند داد بزنیم : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .............. - ماشین در یک اپسیلون متری نیروی پلیس متوقف شد و ما را به طرز خیلی خشن از ماشین پیاده کردند. من که می دونم اسلحه هاشون تقلبی بود، به نظر من این ها اصلا پلیس نبودند. پلیس بزرگراه فقط یک تابلوی ایست داره نه این همه تشکیلات! چاره ای نبود، با وجودی که ما خلاف کار نبودیم. باید معذرت خواهی می کردیم. بابا گفت: تو رو خدا جناب سرهنگ، مریض داریم. عجله داشتیم. و ... این طور شد که گفتند : اگر واقعا اینجوری که برید. و ما را آزاد کردند. من همیشه به بابا می گم که نمی خواد از این فرهنگ بالای خودش تو جاده ها استفاده کنه ! آخه بابام آیین نامه خیابون های بریتانیای کبیر رو که ماشین ها از اونطرف می رن رو مطالعه کرده بود. ولی خب همه که مثل ما فرهنگ بالای اروپایی نداشتند. - از سر برگشت هم که یه بار گفتند سهمیه سفر می دیم یه بار گفتند نمی دیم ما که پاک گیج شده بودیم. تصمیم نداشتیم برگردیم. اما من خیلی اصرار کردم که با سهمیه سوخت یکی از آشنایان که در راهنمایی و رانندگی کار می کند بنزین بزنیم و بیایم. یک سری به شما و به وبلاگ بزنم. حال و احوالتون خوبه ؟ در سلامت کامل به سر می برید ؟ اگه یک سری به پست هام بزنید می بینید که ۹۸ درصدشون طنز هست... اما این دفعه خواستم قانون شکنی کنم. دلم بد جوری گرفته ! اگه نتونم تو وبلاگ خودم حرفمو بزنم انتظار دارید کجا بگم . آخه مگه دل یک طنز نویس نمی گیره ؟ یه سری مسائل شخصی هست که هیچ. سرتونو در نمیارم... اما از یه چیزی تو جامعمون خیلی دگیرم : اونم فساده ! مشکل من اینه که بعضی ها حرمت عشق رو با شهوتشون می شکنن ! این دو رو با هم قاطی می کنن... مشکل من اون آدم هایی است که به خاطر شهوتشون حاضرند زندگی و آینده یه نفرو نابود کنن... خواهشا اینو با طرح حجاب قاطی نکنید. خیلی فرق داره ! اعصابم خورده یکی به من بگه این معضلو چه جوری می شه به طنز در آورد ؟ شاید تو وبلاگ بشه ... تو روزنامه چی ؟ یکی به من بگه چه جوری می تونم کمک کنم؟؟؟ مافیای آموزش در ایران ! (اخبار زیر به هیچ عنوان صحت ندارد ) سعید زاهدی طرح هایی که مدام در روند آموزشی کشورمان تصویب یا رد می شوند. نشانگر آن است که نوعی مافیا در این زمینه مشغول به فعالیت است و قصد فروپاشی نظام فرهنگی و آموزشی کشورمان را دارد. ( صاحب عکس بالا یکی از اعضاء این باند است. ) این کوتوله های آموزشی قصد دارند تا با دادن طرح هایی نابخردانه و مخالفت با طرح های سودمندانه، گاف بزرگی بین سیستم آموزشی پایه تا دبیرستان و تحصیلات عالیه دانشگاه قرار دهند. هنوز مدتی چند از طرح هشت فوریتی سیخ کاری کنکور اعم از ثبت نام اینترنتی، انتخاب رشته اینترنتی، سهمیه بندی بومی، از هر 4 نفر 3 نفر و افزایش شدید و بی رویه این تومور خوش خیم ورود داوطلب به دانشگاه نگذشته بود که در گوشه کنار خبر هایی از حذف کنکور تا سال 90 شیوع پیدا کرد. اما سرانجام با قیام شور انگیز شورای نگهبان در مخالفت با این طرح و رشادت های بی دریغ این جمع روشنفکر به دلایلی که این طرح سودی ندارد جزاسترس زایی و هدر دادن سرمایه و لگد مال شدن حقوق داوطلبان. این طرح از ادامه پیشروی باز ماند. اما ماجرا پایان نیافت، طبق نقشه ای از پیش طراحی شده ، طرح جدیدی را وارد مجلس شد. که خواستار حذف دوره مزخرف پیش دانشگاهی بود. به اعتقاد طراحان این طرح دروه پیش دانشگاهی فقط ضرر مالی دارد و می توان واحد های آن را به دوره عالیه دانشگاهی افزود. و هزینه آن را به پایه منتقل کرد. آنها همچنین طرح جمعه ها با مدرسه که باعث سرخوردگی بسیار از دانش آموزان شد را نیز دادند.. کماکان حملات بی دریغ به نظام آموزشی کشورمان ادامه دارد از طرح استرس زدایی مدارس با افزایش سرویس بهداشتی گرفته تا بزرگترین رخداد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اعتیادی و... که همانا بازگشایی درب دانشگاه ها زود تر از موعد مقرر امسال نسبت به سالیان گذشته می باشد. با انتشار این خبر موج جدیدی از تنش های روانی بین دانشجویان گرامی نیز شیوع پیدا کرد. و شوک سنگینی را بر قلب دوستان دانشجو و دانش دوست و دانش طلب وارد کرد. یک پیر دانشجو و مشروطه خواه در گفتگو با خبرگزاری ما فرمود: " قدرت ضربه شوک وارده بر اذهان دانشجویان با انفجار بزرگ هیروشیما برابری می کند." ایشان در ادامه صحبت هایشان افزودند : امسال بوی ماه مهر در شهریور به مشام خواهد رسید. شود کوه آهن همه باده جام ............... اگر بشنود رضازاده نام سعید زاهدی بار دیگر حسین رضازاده قویترین مرد روزگار در برخورد غرور آمیز با کوه، قدرت خویش را به رخ جهانیان کشاند. گفته می شود که این تصادف، نوعی رجز خوانی برای مسابقات جهانی در تایلند است. اما شایعات حاکی از آن است که "جلیل امیری" دبیر فرداسیون که آقای راننده نیز بوده است، پایش را روی دنده می گذارد و می رود به سمت اردوی چابکسر که طی یک نیت سوء ، رضازاده را به کوه می کوباند. اما آن مرد قوی فقط انگشتانش درد می گیرد. و کمی هم قلقلکش می شود.البته این خبر حاشیه های بسیاری نیز داشت. یک روزنامه تازه تاسیس آمریکایی به نام "آشوسی دی پرس" اشاره کرد که این برخورد کاملا ساختگی و از روی برنامه قبلی بوده است. ایران قصد دارد تا از بزرگترین ابزارش جهت منحرف کردن افکار عمومی استفاده کند. اما دقایقی بعد جرج بوش رئیس جمهور فعلی آمریکا در یک کنفرانس خبری اذعان داشت، که حسین رضازاده یک ایرانی آمریکایی تبار است و ایران قصد داشته است تا طی یک عملیات تروریستی وی را از بین ببرد. وی با دعوت از رونی کلمن که او را پسر عموی رضا زاده می خواند. سعی بر این داشت تا بار دیگر مردم آمریکا را تحت فشار روابط عاطفی قرار دهد. روزنامه عربی زبان " المزخرف" طی گزارشی نوشت که ماشین رضازاده اینا! برای رهایی از وزن وارد به اتاقکش، به کوه پناه میاره و می گه : یا کوه ! تو را تقاضایی دارم. بیا بر من سوار شو ! اما این رضازاده را پایین بیاور که تو سبک باشی و آن سنگین ! و مرا طاقت هیچ نمانده است... خبرگزاری چینی "سونگ جونگ" نیز با اشاره به تصادف حسین رضازاده، با کوه اذعان داشت که این تصادف در واقع یکی از تمرینات سکرت رضازاده برای پیروزی در جهان است. این تمرینات که اکثرا در حاشیه اردوی ورزشی صورت می گیرد، جهت بالا بردن آمادکی و قدرت ورشکاران است. این روزنامه چینی چندی از این تمرینات را چنین نام برد : حمله به کوه – مقاومت در مقابل فشار کیسه هوا – پرس شدن درون ماشین و ... و اما بشنوید از فیلم منتشر شده از سوی یک شبکه معروف جهانی ! این شبکه فیلمی از صحنه تصادف رضازاده پخش کرد که در آن قوی ترین مرد جهان مشغول دست دادن با چند زن خارجی بوده است. و همچنین لبخند و حرکت سر بالا به پایین رضایت آمیزی که زیر وزنه انجام می داده است را در مقابل این زنان خارجی انجام می دهد. حالا دوربین های این شبکه خارجی از کجا چنین به موقع در کشورمان فیلم تهیه کرده اند و آن زنان خارجی داخل کوه های ایران چه کاری می کرده اند، خدا بهتر می داند. ما فقط جا دارد از تکنولوژی مونتاژ سپاس گذاری کنیم. و در پایان ما نتیجه گرفتیم که ماشین" رضازاده مندلی" نه بوق داره، نه صندلی! بابا تو رو خدا یکم دست نوازش مالی از سر تیم فوتبال " مونگولیان صنعت نخ" بردارید و نیم نگاهی به غرور آفرینان کشورمان بیندازید. (جمعی از غرورآفرینان : احسان حدادی، حسین رضازاده خانوم ابراهیمی و هادی ساعی، تیم والیبال و ... ) ((هفته دولت را به همه دولت مردان پر تلاش کشورمان تبریک می گویم به جز یک نفر ! 



![]()



))![]()
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت
5:55 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت
1:53 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت
1:54 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت
1:28 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت
10:54 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
سلام. سعید زاهدی هستم نویسنده طنز ...
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت
8:34 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت
3:21 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت
12:46 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |


