تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی
طنز نبشته های سعید زاهدی

این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند

خواب های رویای !

سعید زاهدی

 

یک هندوانه سرخ و آبدار خواهم همی …………. یک چرت خوابیدن زیر سایه درختانم آرزوست

 

یک جرعه نوشیدن آبی به دور غم …………..... یک لحظه فارغ شدن از مکان و زمانم آرزوست

 

در خواب دیدن عشق شیرین است بسی…….…….…….. یک لحظه با او زندگی آسانم آرزوست

 

هر جا که می روم، اجاره خانه ها زیاد ………….. یک خانه نقلی مستقل از بابا و مامانم آرزوست

 

دوش شهریه دانشگاه آزاد دادم، بسی ! ………………. مدرک تحصیلی صنعتی اصفهانم آرزوست

 

پر کردن دفترچه خدمت را چه سود ؟ …….........………. پایان یافتن زود هنگام  پادگانم آرزوست

 

یا خلق بنزین اضافی که دارد کمی ؟!.................... ..آسوده خاطر، مسافرت به خطه گیلانم آرزوست

 

گاهی نگاهی به ماشین های شیک ……………….……..گاهی رفتگری کوچه و خیابانم آرزوست

 

یک لقمه خوردن نان خشک و آب …………….….…. یک بار اینترنت و پیامک رایگانم آرزوست

 

گفتیم یافت می نشود کاری، گشته ایم ما ! ……….……. گفت آن کار که یافت می نشود آنم آرزوست

 

سال ها زندگی در این جهان بشد …………………...……. در این زمانه دگر هیچ انسانم آرزوست

 

یک عمر طنز و شعر نوشتیم، خسته ایم ما ……………. یک مشت اسکناس هزاران تومانم آرزوست

 

دیگر نمانده جای سخن در این شعر سبز……………… مرگ و مرخصی با اجازه دوستانم آرزوست

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |

داستان های شیرین ملانصرالدین و بیل گیتس

 سعید زاهدی

ملا چند سالی بود که همسایه ی دیوار به دیوار بیل گیتس شده بود. شب سال نو نزدیک بود و ملا هیچ پولی برای خرید جامه نو پس انداز نکرده بود. تصمیم گرفت که چندی از جامه های آقای گیتس را به عاریه بگیرد. چون عیال را از این نیت با خبر شد. شیون و زاری راه انداخت که ای ملا چطور این فکر پلید در ذهن تو نقش بست؟!! آیا نمی دانی که پس فردا مردم پشت سر ما چه می گویند ؟!آیا با خود نمی گویند که این ملا را نگاه کنید که چگونه لباس های غربی بر تن کرده! در کارش بنگرید که چگونه چنین غرب زده گشته است!

از آنجایی که دیوار خانه ملا کاه گلی بود و موش بسیار داشت، موش ها نیز این صحبت گوش کردند و سینه به سبنه ماجرا را برای هم تعریف کردند و با خود گفتند : واه واه واه ... جوجه کلاغ زشت هم که در حال عبوربود، ماجرا را شنید به سرعت پر کشید و از بین آسمان خراش های نیویورک بال زد و غار کرد و .. و وارد سازمان ملل شد. جوجه کلاغ زشت غار غار کنان گفت : آهای اهل سازمان ملل چه نشسته اید که ملا غرب زده گشته است.من از موش ها شنیدم که ملا چنین و ملا چنان !

افراد حاضر با شنیدن این سخن متحیر شدند و گفتند : واه واه واه ... ملا غرب زده شده است. همان شب شبکه جهانی بی-بی- سی نیوز در گفتگوی ویژه خبری از جناب ملانصرالدین دعوت به عمل آورد و توضیحاتی در مورد علل گرایش وی به غرب و ایدئولوژی وی در روند جنگ تکنولوژی جویا شد.

ملا نیز سینه ای صاف کرد و چنین شروع کرد :

خدمت تمامی حاضرین و بینندگان عزیز شبکه بی بی سی عرض ادب و احترام می کنم. در دهکده جهانی ما دیگر غرب و شرقی وجود ندارد امروزه مرز ها در حال محو شدن هستند. امروزه دیگر این بحث مالیده شده اند.و قابل توجه نیستند. اصلا من هر غلطی که بخواهم می کنم. شما چه سودی می برید. جامه غربی خواستم بپوشم خب بپوشم. اصلا خود شما جناب مجری مگر تریپ غربی نزده ای ؟ اکنون ما باید مواظب باشیم که جامه جناب آقای لایه اوزون از این بیشتر جر جر نشود و ...

بعد از بحث در مورد جامه نو، بخور پلو و ...  ملا شروع کرد به اثبات یک نظریه و همه بینندگان را مجذوب خود کرد. ملا عرض کرد که نظریه ای دارم که به جشنواره حوارزمی نیز داده ام. و آن در همین مورد باشد. حال خوب گوش فرا دهید. چون کره زمین همانند یک تخم مرغ گرد است.،(!!!) در واقع ما هر چه به سمت غرب برویم و غرب گرایی کنیم در واقع به سمت جامعه و فرهنگ خویش بازگشته و شرقی می شویم. حتی ما باید اینقدر غرب زده بشویم تا از آن طرف راحت تر به شرق و سرزمین خودمان نزدیک شویم. پس دیگر چه فرقی می کند ؟ چه جای این صحبت هاست؟ بروید و بخوابید. شاید خواب های رویایی ببینید. ( با تشکر از واحد ترجمه )

چیزی به آغاز سال نو باقی نمانده بود که نامه ای از جشنواره خوارزمی آمد. در نامه نظریه ملا به عنوان برترین نظریه پذیرفته شده بود و چون پادشاه از این ماجرا خبردار شد.دستور داد تا ملا را صله ای دهند. ملا تا صله را نظاره بکرد، از هوش برفت، چرا که جامه سید حسن نصرا... برای وی فرستاده گردیده بود.   

پایان !

- بیل گیتس : آقا یه لحظه پس نقش من این وسط چی بود؟

- نویسنده : شما نقش مترسک را بازی کردید. فکر کردی با پول می تونی همه چیزو بخری ؟

- بیل گیتس : من از شما شکایت می کنم. شما با احساسات من بازی کردید. دیگه تو داستان هاتون شرکت نمی کنم.

- نویسنده : مگه دست تویه ؟ خط بعدی رو بخون ببین چی می نویسم.

و در پایان بیل گیتس با خواهش و اصرار زیاد تقاضای ادامه همکاری کرد.

 
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

- طرح استرس زدایی از مدارس در دستور کار مجلس دانش آموزی قرار گرفت. ( خبرگزاری مهر )

پس بالاخره  به این نتیجه رسیدن که باید به دستشویی های مدرسه بیشتر توجه کرد.

 

- مردم باید احساس کنند شورا پارتی همه آنها است. ( خبرگزاری مهر )

عجب ! پارتی بازی تو روز روشن ؟ اونم شورا ! واه واه واه ...

 

- متخلف باید درهمه جا احساس نا امنی کند. ( خبر گزاری مهر )

یک متخلف : آقا غلط کردیم. دیگه خلاف نمی کنیم . از وقتی فرمانده نیروی انتظامی اینو گفتن دیگه تو دستشویی هم احساس نا امنی می کنم.

 

- تهران متعلق به همه ایران است. (خبر گژاری مهر )

البته منظور سخنران این بوده که ایران متعلق تهران است.

 

- اردن خواستار حل مسئله هسته ای ایران از طریق گفتگو شد.( خبر گزاری مهر)

مثل اینکه جناب اردن تازه از خواب بیدار شدن! چایی، قهوه ، چیز دیگه ای خواستار نیستید ؟ فکر کرده ما تا الان چی کار می کردیم ؟؟

 

- لبنان تنها مانع قهرمانی ما در مسابقات غرب آسیاست.( خبرگزاری مهر)

کاپیتان تیم بسکتبال جوانان گفت: اگر بتوانیم لبنانی ها را از پیش رو برداریم به طور حتم قهرمانی در غرب آسیا را از آن خود می کنیم.

وای وای وای ... چه حرفا ! چه غلطا ! اگه به آقای احمدی نژاد نگفتم. یک آش برات نپختم...

 

- سارکوزی طرح فروش راکتور هسته ای به لیبی را رد کرد. ( خبرگزاری مهر )

راکتور کیلویی چنده ؟! ما خودمون کلی تراکتور داریم که به لیبی می فروشیم.

 

- فرمانده کل سپاه در شبکه جام-جم : موشک های ساحل به دریای ایران سراسر خلیج فارس و دریای عمان را پوشش داده اند.

امیدواریم در راستای جشنواره سرگرمی های مفید کودکانه و با موشک های کاغذی نبوده باشد.

 

- راننده تریلی در برخورد با یک می-نی بوس کشته شد. ( جراید )

با مرام ! فدات شم ! تو که آبروی هر چی تریلی بود رو بردی !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

سلام دوستان همیشه همراه و همیار و همکار و غمخوار و ... من! 

از این به بعد یه مقدار کمتر سر و کلم پیدا می شه ...

من به جزیره جیجو تبعید شدم

نگران نباشید بالاخره آزاد می شم.

بر می گردم.

فرار می کنم دوباره میام

فقط خواستم بگم دیگه زیاد سر نزنید نظر هم ندید کارت اینترنتون تموم می شه !

کم کم سر می زنم و می نویسم...

خدافظ

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

تقویم تاریخ سال هزار و شونصد

سعید زاهدی

 

صد و نود و شش سال پیش در چنین روزی، پس از انتقاد های شدید پسران جوان و بر پایی آشوب برای بر انداختن خدمت مقدس سر بازی، دولت مجبور شد تا تصمیمی در این باره اخذ کند. پس از اینکه مشخص شد، انگیزه تمام این قیام ها و آشوب ها و فرار از سرباز خانه ها چیزی نیست به جز حسادت پسران محترم فقط به خاطر دو سال سربازی بر دختران، دولت تصمیم گرفت که برای دختران نیز 2 سال خدمت مقدس خاله بازی تهیه ببیند.  بر اساس این مصوبه دختران موظف شدند که در سن 18 سالگی دفترچه اعزام به خدمت خاله بازی را پر کنند و به آشپادگان بروند.

بنابر مقررات این مصوبه، دختران در آنجا موظف شدند مهارت های زیر را فرا گیرند :

- آموزش پهن کردن تور و صید شوهر مناسب .

- آموزش سبک نکردن شرط و شروط ازدواج مثل مهریه.

- آموزش ازدواج هر چه سریعتر و شروع زندگی .

- آموزش سینه خیز زیر میز آشپزخانه برای به دست آوردن مواد غذایی زیر میز...

- آموزش پرواز کردن با پیشبند آشپزی

- آموزش دفاع و وارد کردن ضربه با ملاقه بر سر الاغه !

- آموزش جیغ زدن مناسب هنگامی که وضعیت قرمز است.

- آموزش غیبت کردن و بد گفتن از مدل لباس خاله فرنگیس!

- آموزش چشم و هم چشمی بر سر مدل لباس همون خاله فرنگیس.

- آموزش هدف گیری گردو در چشم شوهر گرامی!

- آموزش قهر کردن، بستن چمدان و رفتن به خانه ترجیحا بابا !    

- آموزش گرفتا طلاق و گرفتن مهریه !

- و نهایتا آموزش زندانی کردن شوهر محترم به خاطر یک مشت مهریه!

 

توجه :

 

به عرض و اطلاع همه دوستان گرامی برسونم که با توجه به اینکه تعداد نظرات بالا می ره و بنده نمی تونم جواب شما دوستانم رو تک تک در وبلاگتون عرض کنم. و باز از آنجایی که لازم است تا بقیه خوانندگان هم اطلاعاتی داشته باشند. با عرض پوزش و کمال شرمندگی جواب نظرات دوستان را زیر همین پست به صورت خلاصه بیان می کنم :

 

1 – من سعید زاهدی قبول دارم که این مطلب نسبت به بقیه مطالب از جهاتی ضعیف تر بود. خود من بسیاری از مطالبی که نوشته ام را قبول ندارم. اما از جهت اینکه من یک نفرم و شما خوانندگان N  تا و با انواع و اقسام طبع و نوع نگرش اجتماعی متفاوت شما به مسائل روز،  مجبور هستم که از موضوعات و سبک های متفاوتی در نوشته هایم استفاده کنم. و ممکن است که از دید شما ضعیف تر اما از دید فردی دیگر جذاب تر باشد.

و در نهایت از دوست عزیزی که بهترین نظر را داد و انتقاد مفیدی کرد ( هر چند مختصر )، کمال تشکر و قدر دانی دارم.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

شبکه پرس تی - وی کانال چنده ؟

سعید زاهدی

- شبکه جهانی و اینگلیسی زبان پرس که اخیرا از سوی کشور پر افتخارمان ایران تاسیس شده است و در کل جهان حتی جزیره برمودا قابل رویت است ، به ما هیچ ربطی ندارد. بهتر است همان برنامه خاله ریزه و قاشق سحر آمیز را تماشا کنیم.

 

- ما که دیشب هر چه با بابایمان آنتن تلویزیون را چرخاندیم، این شبکه را پیدا نکردیم. هر چه که به مامان بابا گفتیم، این شبکه وجود دارد ما را باور نکردند. و گفتند دچار توهم شده ام. خلاصه که دچار افسردگی شدیم.

- مدیر شبکه می گوید، در شبکه اینترنت پخش می شود. از اینجا ببینید. ولی به این نکته اشاره نکردند که شبکه اینترنت کشور ما وبلاگ "غلام کیوی" که در روز 1 بازدید کننده هم ندارد را باز نمی کند. چه برسد به شبکه جهانی شما با روزی هفتاد هزار بیننده، آن هم تماشای برنامه تلویزیونیش !

- مدیر شبکه می گوید این شبکه در هتل ها دیده می شود. از اینجا ببینید. ولی نمی دانند که ما با سه لیتر معروف در روز، مسافرتمان کجا بود. که بخواهیم هتل ستاره دار بگیریم.

 

- مدیر شبکه می گوید، شبکه ایرانی ما فقط یک گزارشگر بومی دارد، بقیه مسیحی و بیشترشان اینگلیسی هستند. واقعا مدیر این شبکه فرد بس نیکو کاری هستند. خیلی به فکر مردم کشور های اروپایی هستند. شاید هم مثل ما نمی دانند که چند هزار دانشجوی رشته زبان داریم در کشور بیکار داریم. که مثل بلبل خارجی حرف می زنند. ولی خب حتما ایشان می دانند که چراغی که بر مسجد رواست بر خانه حرام است.

- "هیلاری بین " وزیر محیط زیست انگلیس است. یکی از منتقدان پر و پا قرص ایران! پسری دارد که در شبکه ایرانی آزمون داد. و می گویند که قبول شده است. ما که سر مان از سیاست در نمی آید. ولی چطور شده که این پسر ناخلف از فرمان پدر سرپیچی کرده و گزارشگر ما شده است، خدا بهتر می داند. تازه خاله فرنگیسم می گفت : پدرش به جاناتان گفته اگه پاتو بزاری تو شبکه دیگه پسر من نیستی! از پسری " آق" می کنمت. ارث هم بی ارث! ولی جاناتان دست نامزدش را می گیرد و به شبکه پرس تی-وی پناه میاره.

- طی تحقیقات عمده ای که بنده روی نام شبکه انجام دادم. متوجه شدم که پرس به معنای فشار است. حال اینکه تلویزیون فشار نیتش از انتخاب این نام چه بوده، نیاز به بررسی های زیادی دارد. اصولا در کشور ما فشار های زیادی وجود دارد. فشار کار، ازدواج، دانشگاه، زندگی، عشق، [---- سانسور----] و...    

-  بین خودمان بماند، این همه اسم زیبا وجود داره! آخه فشار تی-وی هم شد اسم. نه خداییش اگه نام شبکه رو می ذاشتن سعید تی- وی قشنگ تر نبود ؟ یا می ذاشتن جکسون تی – وی !

 

نتیجه گیری کاملا غلط : ختم کلام اینکه نتیجه صحبت های بالا نشان داد که این شبکه بیشتر خارجی است تا ایرانی! بیشتر منتقدان ایران در آن وجود دارند تا موافقان. تازه این شبکه درون ماهواره وجود دارد و این خیلی بد است. و بابایمان نمی گذارد که ما ماهواره تماشا کنیم.

 

سوال : به نظر شما چرا برنامه خاله ریزه و قاشق سحر آمیز برای ما ایرانی ها از شبکه پرس تی – وی مفید تر است ؟       

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

ماجرای داوطلبی که انتخاب رشته کرد

 

تبلیغ : پیشرفته ترین وجامع ترین شبکه هوشمند، عمق ماکزیمم در کف مینیمم، انتخاب رشته هوشمند اینترنتی، پرهیز از تفکر استاتیک، اولین و تنها انتخاب رشته دینامیک، گردش در سهمیه ... در موسسه رانندگان !

رانندگان به کیفیت آموزش می اندیشند.

 

روز اول

داوطلب : بابا ! بابا ! من می خوام برم انتخاب رشته کنم. موسسه رانندگان رو انتخاب کردم. لطف کنید جیب مبارکتون رو یه خورده تکون بدید...

پدر : بیا دخترم خودم واست انتخاب رشته می کنم. این سوسول بازی ها چیه مد شده ؟

 

روز دوم

داوطلب : سلام. شما مدیر موسسه رانندگان هستید؟ من می خوام انتخاب رشته کنم ؟

آبدار چی : علیک سلام ، نه آبجی ! اتاق مدیر آخر سالن بالا سمت راست .

داوطلب بدو بدو می کند تا به اتاق مدیر برسد و با کمک اعضای موسسه راتندگان انتخاب رشته کند. اما هنگام بالا رفتن از پله ها زمین می خورد. ولی سرانجام به مدیر می رسد.

مدیر : سلام. خوش اومدید، ما مجرب ترین کادر مشاوره، ارشاد، راهنمایی، رانندگی و ... را تهیه کردیم تا شما با رتبه n  هزارتون هم مهندس شوید.

 

روز سوم

داوطلب : سلام جناب مدیر من امروز وقت مشاوره دارم.  

مدیر : هه هه هه ، آفرین دختر خوب ! بشین اینجا تا مجرب ترین مشاورمون رو صدا بزنم . ( اصغر کله! کجایی ؟ بیا که یک مشتری دیگه هم اومد! )

مشاور ( اصغر کله ) : سلام عرض می کنم، ختمت شوما خواهر گرانی! خاهش می کنم روی این صندلی آرام و ریلسک بنشینید.

داوطلب : به نظر شما من چه رشته ای انتخاب کنم ؟!

مشاور : رتبه ی بالایی که نیاوردی ؟ با این رتبه پایین که جایی قبول نمی شی!

داوطلب : اما من که شنیدم، رتبه هر چی پایین تر باشه بهتره !

مشاور : نه آبجی گرام ! غلط کرده هر کی ذر بی خودی زده ! رتبه باید بزرگ باشه. هرچی بالا تر باشه قوی تره ! مرام رتبه باید زیاد باشه. اصلا برو با یکی دیگه مشورت کن.

 

 روز چهارم :

داوطلب : سلام. من چه رشته ای بهتره که انتخاب کنم ؟

مشاور جدید : با عرض سلام و خسته نباشید، خدمت شما داوطلب گرامی ! از اینکه یک سال زحمت کشیدید و رتبه کسب کردید، قلبا به شما خسته نباشید، عرض می نماییم

داوطلب : ممنون. به نظر شما من چه رشته ای انتخاب کنم ؟

مشاور جدید : از اینکه موسسه ما را جهت انتخاب رشته انتخاب کردید، از شما سپاس گذاریم. ساعات خوشی را برای شما آرزومندیم...

داوطلب : دیوونه !

 

روز پنجم

سلام . می خواستم انتخاب رشته هوشمند انجام بدم .

مشاور بعدی : سیستم خراب شده. الان همه چی به هم ریخته! بعدا مراجعه کنید . Error khafan -

 

روز ششم

داوطلب : سلام ! سیستم درست شد ؟ پ

مشاور : بله ! رتبه تون و درصد هاتون رو بگید.

داوطلب نکات دقیق را به سیستم هوشمند معرفی می کند.

مشاور : رایانه می گه که شما بهتر است، رشته دلخواه خود را انتخاب کنید.

داوطلب : ا ... رایانه دیگه چی می گه ؟

مشاور : رایانه می گه که سی کیلموتر به سمت قطب جنوب حرکت کنید. بعد 10 قدم به راست و ...

 

روز هفتم

داوطلب : ببخشید من هر چه سریع تر باید انتخاب رشته کنم.

مشاور عصبانی : با این رتبه انتظار دارید، انتخاب رشته کنید. درسته مجاز شدید، اما با این رتبه بهتره ماستت رو بلیسی! برو دختر جون، سال دیگه بیا!

 

روز هشتم

داوطلب : انتخاب رشته می خوام.

مشاور مایوس : چرا اینقدر دیر ؟ تا حالا کجا بودی؟ دیگه دیر شده، رتبه ات هم که به درد نمی خوره. دیگه فایده نداره . بی خیال انتخاب رشته شو. والا ! سال دیگه بیا...

 

روز نهم

داوطلب : انتخاب رشته !

مشاور دلجو : چی شده عزیزم ؟ چرا ناراحتی  ؟ اتفاقی نیافتاده که ! رتبه ات یک مقدار زیادی اومده. حل می شه . نگران نباش! این قرص چی بود خوردی ؟ چرا به فکر خودکشی افتادی ؟ این کار اشتباهه ! نه تو حق نداری این کار رو بکنی.

 

روز آخر

داوطلب : انتخاب رشته رو با رتبه زیادی بالا آوردم، مرامشو عشقه ! غلط کردم که انتخاب رشته کنم. سیستم مغزم فاسد شده ... درصد رتبه هام ماست بلیسن، به من چه ! دیگه فایده ای نداره! مجاز یا غیر مجاز را خودکشی کرده است. من قرص رایانه می خواهم ...

 

سرانجام :

سرانجام داوطلب قصه ما به دیوانگی مزمن دچار شد. و چندین بار تا مرز خودکشی پیش رفت. مادرش از غصه دق کرد. پدرش بس که هزینه درمانش کرد، سکته پوست و استخوان کرد.

تبلیغ : موسسه فرهنگی آموزش رانندگان، گزینش بومی ! انتخاب رشته هوشمند و ...

 

یکی از خوانندگان : ببخشید آقای نویسنده توی موضوع نوشتید که داوطلبی که انتخاب رشته کرد، اما تو داستان داوطلب انتخاب رشته نمی کنه ! چرا ؟

 

نویسنده : ببینید قرار نیست هر چی من گفتم ، همون بشه! ما هدفمون تبلیغات بود. حالا این داوطلب خنگ بازی در آورد و انتخاب رشته نکرد. خب به من چه ؟ خواهشا دیگه مزاحم نشید. کسی هم به هیچ عنوان نظر ندهد.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

شاهنامه 2007

 

خان اول : رزم سهراب و گیوتون دانشمند و جادوگر !  

 سعید زاهدی

قسمت عظیم حذف شده از شاهنامه فردوسی که همانا هفت خان سهراب باشد را برایتان آوردم. اکنون می پردازیم به شرح قسمتی از خان اول. که همانا مبارزه سهراب و گیوتون باشد. گیوتون پیرمردی بود، دانشمند و جادوگر! او سه جادوی مشهور داشت. که هر کس قصد عبور از منطقه گنگور را می کرد. می بایست با این سه جادو مقابله می کرد. حال ادامه داستان را خلاصه می خوانیم.

چو سهراب گنگور را بدید .................. همه هوش از این سر پرید

 یکی راه بود پر خار و خطر.............. بسی باتلاق های ظاهر به زر

یکی راه بود و صد کس سوار ..... همه سوی دانش همه سوی کار

در این راه بود که سهراب دید .......... نشسته سر راه مردی سفید

ازو خواست از جایش بخیزد چو تیر ..... که سهراب ادامه دهد این مسیر  

بدو پاسخش داد که جادوگرم ............... سه جادو بدانم اندر  سرم

مرا نام مادر گیوتون بکرد ....................... اگر مرد راهی بیا تو به گرد

بکوبید پا بر زمین شیر دلیر ....................... که سرعت بگیرد، نزد پیر

بله دوستان سهراب وقتی می بیند پیرمرد راه او را باز نمی کند، به رزم بر می خیزد. و قصد رفتن به سمت جادوگر پیر می کند. اما گیوتون جادوگر از جادوی اول خود استفاده می کند. و سهراب که ساکن بود، تمایل به سکون پیدا می کند. و نمی تواند از جایش حرکت کند. سهراب به شدت خشمگین می شود.

بیامد به پیشش آن مرد پیر ........... بخندید دلی سیر بر مرد شیر   

بدو گفت این جادو را بدان ........ برای گذشتن ز راه محتاجی بدان

سهراب از خنده پیرمرد، عصبانی می شود و گلوی او را می گیرد تا با زور بازو او را خفه کند. اما در همین زمان جادوگر پیر از حربه دوم خود استفاده می کند. که چنین است : برآینده نیرو های وارد بر جسم ساکن صفر است. و از آن جایی که پیر مرد ساکن شده بود. قدرت و نیروی سهراب در او بی اثر بود.

خروشید سهراب که ای پیرمرد............. بکش دست از جادو، در این نبرد

نباشد درست اینچنین شیوه جنگ............ اگر مرد جنگی کمی کن درنگ

دوباره بخندید آن حیله گر ................... نگاهی بکرد بر وی از پا تا به سر

سهراب دست خود را مشت می کند و با تمام قدرت بر فرق سر جادوگر پیر می کوبد، طوری که از صدای این ضربه تمام کوه ها و درختان فرو می ریزد. اما پیر مرد جادوی سوم خود که همانا هر ضربه ای عکس الضربه ای دارد، استفاده می کند. و نیرویی که سهراب بر پیرمرد جادو گر وارد می کند. بر فرق سر خودش فرود می آید.

بدو بازگشت نیروی خویش .................. که زد بر سر پیرمرد ساییده ریش

به فریاد با داد بانگ زد آخ ................. صدایش بخورد بر دل پیر همچو شاخ

دل پیر مرد از آخش شکست ................... سیه گشت جهان بر پیر مست

سهراب که بس خسته و درمانده شده بود. پس از اینکه گیوتون رو شکست داد، رو به یزدان کرد وی را سپاس گفت. گورخری شکار کرد و بخورد. و شبی را در همانجا بیاسود. تا صبح با قدرتی بیشتر حرکت کند.

   

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

توجه!! ............................. توجه!!

خبر مهم :

بدینوسیله به اطلاع تمامی هم میهنان می رساند، به تازگی شخصی هم اسم و هم فامیل و هم سن بنده در شبکه جهانی یافت شده است. این شخص بسیار مرموز و خطرناک اما با ظاهری فریبنده در وبلاگ خود مخفی شده است. این فرد که خود را سعید زاهدی معرفی کرده است ، پیش بینی می شود قصد دارد خود را جای بنده حقیر جا بزند. کارآگاهان سیاسی این توطئه را به مامورین مخفی آمریکا نسبت داده اند. آنها معتقدند که این شخص فردی شبیه سازی شده است که قصد دارد خود را جای سعید زاهدی واقعی که بنده هستم، جا بزند.

از تمامی دوستان خواهشمندیم با مشاهده این فرد سریعا به مراجع ذیربط و ذیصلاح و  پایگاه اطلاع رسانی این وبلاگ گزارش دهید. جالب توجه است که این شخص به من دعوت همکاری هم داد. و مرا در صورت عدم همکاری تهدید به قهر کرد. بنده نیز مجبور به توافق شدم و قرار شد شبی ۵۰ اس - ام - اس برایشان بنویسم.

مخفی گاه و پایگاه وب سعید زاهدی (۲ ) : www.taktaz-2osti.blogfa.com

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

مسابقه بزرگ دروغگویی!

خدمت شما هستیم با یکی دیگر از مسابقات جذاب و دیدنی دروغگویی ! من یک بار دیگه برای خوانندگانی که از هم اکنون به جمع ما پیوستندعرض کنم که شرکت کنندگان مسابقه ما باید در کمترین زمان ممکن با استفاده از کمترین کلمات بیشترین دروغ رو بگن. خب با شرکت کننده شماره 1 شروع می کنیم.

1 – سلام. من امیر قلعه کوهی هستم. مربی تیم اسب دوانی قلعه کوه.

بله. و شما آقای شرکت کننده شماره دو !

2- با عرض سلام و خسته نباشید. مسعود اسعدی نژاد هستم.

- بله شغل شریفتون ؟

من خدمتگذار شما و همه مردم هستم.

ببخشید. من یک نکته اینجا عرض کنم. دوستان دقت کنند از الان دروغ هاشان رو لو ندن. بله! شرکت کننده بعدی :

3- به نام خدا من محمد البرادری هستم، دبیر کل آژانس ارغوان.

ممنونم! شرکت کننده شمار 4 خودتو برای ما معرفی می کنی ؟

4– بنده ارژنگ حاتمی کیا هستم، تهبه کننده، نویسنده، کارگردان، مدیر تولید، مدیر دوبلاژ ،دستیار گردان، و کلی سمت دیگر در سری برنامه های سینما خاورا !

ببخشید جناب حاتمی، اسمتون خیلی واسم آشناست. تو مراحل قبل هم که نبودید. پارتی داشتین مگه نه ؟! خب دوستان اشاره می کنند که با ذیق جا مواجهیم، سریع تر شرکت کننده ها رو معرفی کنید. بله نفر بعد !

5- با عرض سلام عبدا... کاسبی هستم، مدرک دانشگاه آزاد به صورت قانونی جعل می کنم.

خب با پنج شرکت کننده مسابقه آشنا شدیم. دوستان همه پشت خط بایستند. با شلیک تیر مسابقه شروع می شه. 3 ، 2 ، ...

 دوستان اشاره می کنند، با کمبود جا مواجه شدیم. سریع تر مسابقه رو شروع کن! بله اگر اینقدر اشاره نکنند، مسابقه شروع می شه. شرکت کنندگان به ترتیب شماره دروغ هاشون رو بگن !

شرکت کننده 1 : باخت سنگین 4 بر 1 تیم اسب دوانی قلعه کوه مقابل تیم گاوچرونی مکزیک مقدمه قهرمانی در جام ملت های آسیاست.

شرکت کننده 2 : عدالت محوری، عدالت سالاری، عدالت دیکتاتوری !  

شرکت کننده 3 : با اینکه عمری دبیر کل بودم، اما چون سهمیه بنزین آژانس 450 لیتر در ماه است، وارد آژانس شدم.

شرکت کننده 4 : فیلم ایران هسته ای، چرا هنوز نشسته ای ؟ محصول سال 2008 میلادی، و ...

دوستان ببخشید. آقای حاتمی یک مقدار با مسابقه ما نا آَشنا هستند، فکر می کنند باید معرفی فیلم کنند. می گم با پارتی بازی به اینجا اومده!  نفر بعدی !

شرکت کننده 5 : بله! من می خوام مختصر ترین دروغ رو بگم، دروغ من اینه. دانشگاه آزاد اسلامی !

به به به ... خیلی دورغ زیبایی بود. اما دوستان اشاره می کنند. با کمال پوزش حذف شدید. ( چرا آقای کارگردان؟ ) بله خب حتما شانس نیاوردن دیگه. برنده ما جناب مسعودی نژاد، ( اینم نمی شه ؟ ) من معذرت می خوام. دوستان اشاره می کنند، جناب مسعودی نژاد نیز برنده نشدند.  (پس کی ؟ آقای البرادری هم نمی شه ؟ خواهش می کنم واضح تر بگید. )

دوستان اشاره می کنند، برنده مسابقه ما همین ارژنگ حاتمی شده ! ( هوف ... می دونستم، پارتی داره! ) بابا ما این همه دروغگوی شاخص و متشخص تو مسابقمون آوردیم. اونوقت شما ... خب بگذریم.

جناب حاتمی الان که شما برنده مسابقه ما شدید چه حسی دارید ؟

- بله! فیلم سینمایی تحول ارشمیدس ساخته دیدوید  ونگوگ، محصول سال 2088 ...

- چه ربطی داشت ؟ شما فکر می کنید، چه کسانی بهتر است در مسابقه ما شرکت کنند ؟

- بله! فیلم تحول نیوتون ساخته آلمیچر ونگوک محصول سال 2003 میلادی...

آقا کافیه ! متوجه شدیم. ببخشید دوستان چرا دارین دکور صحنه رو جمع می کنند ؟ چی شده ؟ ... بله دوستان از پشت صحنه اشاره می کنند، همین الان سمت مدیریت مسابقه دروغگویی، از طرف مقامات بالا به دکتر غلام قلی الناز واگذار شد. ایشون در همین ساعات اولیه اقدام به دروغ پردازی کردند و گفتند که مدیریت برنامه درغوگویی که شغل محسوب نمی شود.

نتیجه پایانی : ما از این دروغ زیبا به یک پارادوکس خیلی ارزشمند پی می بریم. از طرفی بی شغلی در جامعه ما بیداد می کند. و از طرف دیگر ما با کمبود افراد بیکار در جامعه مواجهیم.  

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |