این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند
یکی بود یکی نبود. کور بشه چشم حسود. زیر گنبد کبود هوا بوده مه آلود. تولید نکنین این همه دود. خلاصه یک مهندسی بی خیالی در سرزمین های خیلی خیلی خیلی دور زندگی می کرد. این مهندس بی خیال یه روز توی اندرونی خونش نشسته بود یکی بود، یکی نبود . زیر گنبد کبود شاید هم کبود نبود آبی بود . یه کشاورز خیلی سخت کوش یکی بود، یکی نبود. یکی هست یکی نیست . یک دخترکی بود که باباش بهش می گفت : برو کبریت بفروش. پولش رو بیار من دود کنم . تا وقتی هم که همه کبریت هات رو نفروختی خونه نیا. دخترک هم که خیلی از این تصمیم پدر احساس خوشحالی می کرد. با خودش فکر کرد : عجب پدر خوبی دارم. به فکر اشتغال زایی است . او به من اجازه می دهد که بروم سر کار و خرج یک زندگی را در بیارم و در آینده برای خودم کسی بشم و بتونم گلیم خودم را از آب دراز تر کنم. یک شرکت کبریت فروشی باز کنم و... بالاخره، اون روز کلی به پدر مفنگیش افتخار کرد. القصه یه عالمه کبریت از نوع بی خطر نیمه خطر پر خطر فراخطر تو خونه درست کرد. و رفت سر یه چهار راه بزرگ و داد زد : بدو بدو کبریت تازه .! مال مغازه !. زودی بخر که تموم شد. کبریت های خطرناک . آتش زا . خلاصه تا شب سیصد هزار و سیصد و سی و سه کبریت فروخت. وقتی داشت برمی گشت؛ دید که ای دل غافل یک کبریتی بین دو تا انگشتش گیر کرده و اونو نفروخته. وقتی رسید در خونه؛ باباش از توی آیفن تصویری یه نیگا به دخترش کرد و گفت : ای دختر تنبل، بی عرضه ، بی فکر ، چرا اون سیخ کبریت رو نفروختی؟! زودی برو اونم بفروش بعد بیا. دخترک هم یک ذوقی کرد و گفت باشه پدر خوبم . باز هم تو دل با خودش گفت : چقدر این پدر در قبال شغل من احساس مسئولیت می کند. شاید هم به فکر جامعه است که می خواهد کم فروشی نکنم . آره حتما همین طور.(پیام ادبی : وای بر کم فروشان). در همین حال که داشت با خودش فکر می کرد و در هوای تاریک و سرد برفی راه می رفت، چشمش افتاد به چند تا از دوستان معتاد و اراذل اوباش که مشغول دود کردن سیگار های از نوع خیلی مرغوب بودند. دخترک کمی اندیشید و با خودش گفت : حتما آنها نیاز به سیخ کبریت من دارند. بهتره که بروم و این سیخ کبریت را به آنها بفروشم. همین طور که داشت فکر می کرد. دید که چه جالب آن دوستان معتاد دارن به سمتش میان. با خودش گفت : چقدر خوب شد که دوستان معتاد و اوباش دارن نزدیک می شن و او مجبور نیست مسافت بیشتری را برای پیمودن مسیر در راه طی کند، تا به آنها برسد. کمی که نزدیک شدند، دخترک گفت : ببخشید شما به این کبریت من احتیاج ندارید؟! یکی از دوستان معتاد اراذل اوباش گفت که : شلام دخمل خوف. کیبریتت شیخی چنده . دخترک هم با خوشحالی گفت : 4 دلار. همون دوست معتاد هم یک 40 دلاری از تو جیبش در آورد. و گذاشت تو دست دخترک و گفت: چه دخمل خوفی! هوا هم شرده بیا بریم خونه ما شب شام بخور و تا شبح اشتراحت کن. هه..هه..اهه اهه هه (صدای خنده دوستان اراذل اوباش ) دخترک هم با خودش گفت : واقعا چه دوستان معتاد و اراذل خوب خوش رو و مهربانی هستند، که من رو برای شام و استراحت به خونشون دعوت کرده اند. سپس با کمال میل دعوتشون رو پذیرفت وقتی رسیدن در خونه . دخترک گفت : ببخشید جناب معتاد اینجا که خونه خودمونه . بعد بابای دختره از آیفن تصویری یک نگاهی انداخت و گفت : بیبینم دختر، کیبریتت رو فروختی ؟!! دخترک با غرور و سربلندی گفت : بله باباجان! این ها دوستان معتادی هستند که این کبریت رو از من خریدند . پدر دخترک هم یک نگاهی به دوستان انداخت و گفت : ببین دخترم این ها دوستان خیلی ناباب من هستند.بهتره همین الان بیای تو. تا درو باز کرد، یه دفعه سه تا تفنگ دار ریختند سر دوستان معتاد و اراذل و همشون رو انداختند حلفدونی. بعد هم اومدن خونه دخترک و پس از کلی تفتیش و تفرج مقادیر زیادی از نوشیدنی های بد و فیلم های بدتر و آنتن های بد تر تر و قرص خوشحال کننده و ... یافت و پدر دخترک را بازداشت کردند و انداختنش پیش سایر دوستان. دخترک هم با خودش گفت : حالا چی کار کنم ؟ چی کار نکنم ؟ تصمیم گرفت بره حلفدونی رو پیدا کنه و پدرش رو نجات بده. وقتی حلفدونی پیدا کرد، یه هو دید یکی از پنجره داره می پره بیرون. سریع رفت پیشش و گفت تو دیگه کی هستی ؟ اون بنده خدا هم گفت : ها من ژان والژان بیدم . تو کی هستی ؟ دخترک هم گفت : هه هه هه خندیدم من هم کوزت بیدم . ژان والژان هم به سرعت دخترک کبریت فروش را برداشت و گفت : ببین خالی نبند راستش رو بگو؟ چه کسی تو رو فرستاده ؟ مامور مخفی که نیستی ؟ نکنه مامور اف- بی – بی – سی هستی؟ دخترک که خیلی ترسیده بود گفت : نه من کبریت می فروشم. زان والژان هم گفت : حالا دیگه کبریت فروشی فایده نداره!! این دوستان معتاد رو راه به راه دستگیر می کنن. کسی نیست کبریت بخره. از من می پرسی برو تو کار ترقه! الان نون تو چهارشنبه سوری و ترقه بازیه. یک فازی می ده . تق . تق تق.. تق ...تق تق تق (از نوع سه زمانه ) . دخترک هم با کمال میل قبول کرد.سپس دو طرف دست هم رو به عنوان شراکت فشردند و یه کارخونه ترقه سازی درست کردند. انواع ترقه سوتی و شیپوری گرگی پلنگی و ... تولید کردند. تا یه روز ژان والژان به خاطر سکته دادن یه پیرزن 88 ساله با صدای بلند ترقه، توسط سه تفنگدار بازداشت و روانه حلفدونی شد. دخترک هم دید که تازگی این رسانه ها هی می گن: چقدر بگم خطر داره ترقه هزار تا دردسر داره ترقه! و ... یه روز هم دوباره سه تفنگدارو دید که اومدن بچه هایی که ترقه بازی می کردنو دستگیر کردن. برای همین تصمیم گرفت که با ترقه هاش پیشرفت و ترقی بکنه . برای همین رفت تو کار دینامیت سازی، بمب سازی، تانک و توپ های جنگی و... . بعد از یه مدت متوجه شد که نه بابا نون تو این کار هم کم نیست. چون هر روز صلاح های جنگی پیشرفته تر می شدند. برای همین تصمیم گرفت بازم ترقی کنه. کارخونشو تبدیل کرد به یک کارخونه موشک سازی و بمب های شیمیایی و هیروشیمیایی. انواع موشک های زمین به هوا هوا به زمین نمی دونی تا کجا می ره ، گرگم به هوا ، اتل متل تو لوله و ... بعد از یه مدت هم فمید که دوران این موشک بازی ها هم تموم شده. برای همین رفت یه عالمه هلو زردآلو خرما و ... خرید و هسته هاشون رو ریخت تو قابلمه کارخونه یه مقدار هم سانتا فیوز ازجعبه های فیور بابا برقی بلند کرد. اون ها هم ریخت قاطی هسته ها. یعد با سه و نیم پیمونه اورانیوم غنی شده هم زد و یک معجون هسته ای درست و حسابی تهیه کرد. (توضیح : این معجون یه انرژی خیلی والایی می ده که از تمام این قرص های شادی آور قرص های نیروزا که ایوانف و مندلیف درست کرده بودند و تو غذای پهلوون های کشورشون ریخته بودند هم قوی تر بود.) خلاصه تصمیم گرفت که یک نمونه آزمایشیش رو لایه بمب بپیچه و بندازه تو ولایته چشم بادامی ها. اما چون مدرسه نرفته بود مدرسه و ریاضی بلد نبود؛ محاسبات علمیش اشتباه از آب دراومد با کمی اختلاف افتاد تو کار خونه خودشون. و بومب....(توضیح : به شکل قارچ) همه ولایتشون با سطح دریا یکسان شد . متاسفانه هیچ خبری از این حادثه ناگوار تاکنون به دست نویسنده ما نرسیده. ما برای این فاجعه و کشته شدن یکی از پیشکسوتان عرصه بمب سازی این روز را به عنوان روز کبریت فروشی و تا آخر عمر عزای عمومی اعلام می کنیم. قصه ما همین بود دشمنه در کمین بود ،غلاغه هم به خونش نرسید. ما از این داستان نتیجه نمی گیریم چون اگه بگیریم برامون کلی دردسر درست می شه. ممکنه بعضی از دوستان گردن کلفت شبانه بیان و نویسنده داستان رو ترور کنن. ولی چون زیاد خواهش می کنین یه نتیجه گیری کلی می کنیم که زیاد برامون گران تموم نشه. چون با این وضع تورم اقتصادی و بیکاری و حق تالیف های کم دیگه اینم می شه قوز بالا قوز : خب ما از این داستان نتیجه می گیریم که دختر ها هیچ وقت نباید بدون اجازه پدر مادر خود به اتم های بمبی نه بمب های اتمی دست بزنن، چون دستشون می سوزه . بخت و بدبخت روزی روزگار تویه یه شهر خیلی شلوغ پلوغ . دو تا دوست بودن که اسم یکی بخت بود و اسم دیگری بدبخت . روزی بخت نزد بدبخت می ره و می گه : ای بدبخت بیچاره فلک زده نگون بخت، همانا بیا با هم به یک گردشی برویم تا دلمان بازشود و هچنین یک هوایی خورده باشیم . بدبخت هم گفت : قبوله . اما من که وسیله ای ندارم تا با تو به سفر بپردازم تو برو من هم می روم خودرویی تهیه کنم تا خودم را در ادامه راه به تو برسانم . بخت هم قبول کرد و سوار بر بنز آخرین سیستمش شد. پس از خداحافظی به سمت سواحل هاوایی رهسپار شد . بدبخت هم فی الفور به در نمایندکی ماشین خودرو رفته تا یک ماشین صفر کیلومتر شماری بخرد. او به سمت دفتر نمایندگی رفت و گفت : آقای خوب و مهربون ماشین فروش خوش زبون ازون ماشین صفر ها یکی به من میدی . تا با دوستم برم سفر. برم از پیشت بی خبر . صاحب مغازه هم گفت : ماشین مفت نداریم. ماشین هامون گرونند. پول های تو تمومند . بخت هم گفت : پس همانا این ماشین را به کسی ندید تا من برم یک وامی بگیرم و بیام ماشین بخرم. و به سرعت به سمت بانک بزرگ محلی به راه افتاد . و گفت : سلام جناب بانک گویا شما یک وام می دهید. بانک هم گفت : وام برای چی می خوای ؟ بدبخت : می خوام بدم ماشین فروش . ماشینشو زود بخرم برم با دوستم به سفر برم ز پیشت بی خبر . بانک گفت : ای بدبخت تو باید یک شغل درست و حسابی داشته باشی که هر وقت وامت را گرفتی بتوانی آنرا پس بدهی . بدبخت هم الساعه یک تاکسی دربست گرفت و رفت اداره گفت : سلام اداره جونم. من اومدم کار بکنم . پول بگیرم . بدم به بانک . بانک به من وام بده . وامو بدم ماشین فروش . ماشین فروش ماشین بده . برم با دوستم به سفر برم ز پیشت بی خبر. اداره یک خمی به ابروانش انداخت و گفت : ای بدبخت بیچاره تو برای اینکه بتوانی اینجا کار کنی باید فوق لیسانس رشته علوم کندن چاله چوله در اقسا نقاط شهر را داشته باشی .بدبخت هم دوید و دوید تا رسید به یه مدرسه و رفت و گفت که : سلام ! مدرک می خوام . برم اداره کار کنم . پول بگیرم بدم به بانک وام بگیرم . وامو بدم ماشین فروش یه ماشین صفر بگیرم . برم زودی من به سفر برم ز پیشت بی خبر . مدرسه هم کلی خودش رو مرتب کرد و گفت : ای بدبهت فلک زده . موهات رو با نمره 4 باید بزنی . 12 سال درس بخونی بری دانشگاه بری سربازی مدرک بگیری . مدرک بگیری . مدرک بگیری . بدبخت هم که خیلی علاقه داشت که با دوستش به سفر برود . رفت پیش آرایشگاه و گفت : موهایم را با نمره 4 می زنی . زودی برم به مدرسه . درس بخونم . خدمت کنم . دانشگاه برم . مدرک بستونم . مدرکو بدم اداره … آرایشگاه گفت : نه تیغ دارم نه قیچی . برو برام قیچی بیار تیغ بیار تا موهات رو اصلاح بکنم . بری مدرسه . درس بخونی . دانشگاه بری . بری سربازی . مدرک بگیری . بری اداره کار بکنی . و … بدبخت نا امید نشد و رفت و رفت رفت تا رسید به آهنگر گفت : تیغ می خوام . بدم سلمونی . موهاو رو کوتاه بکنم . برم مدرسه … آهنگر گفت : ای بدبخت نگون بخت من آتیشام تموم شده تا برات تیغ و قیچی درست کنم . برو برام آتیش بیار . تیغ بسازم . تیغو بدی تو سلمونی ! موهات رو کوتاه بکنی بعد هم بری به مدرسه … بری با دوستت به سفر بری ز پیشم بی خبر . بدبخت هم رفت و رفت و رفت تا رسید به اژدهای آدم خوار گفت : ای اژدها آتیش می خوام . زودی بده . برم بدم آهنگری .تیغ بسازه . تیغو بدم به سلمونی موهام رو با نمره 4 بزنه و …. برم با دوستم به سفر برم ز پیشت بی خبر . خلاصه اژدها گفت : ای بدبخت بیچاره الان می خواستم بخورمت اما دلم برات سوخت . همه آتیش هام تموم شد . باید بری هیزم خشک بیاری آتیش برات بسازم . آتیش رو بدی …. بری ز پیشم بی خبر . خلاصه بدبخت هم دوان دوان رفت و رفت و رفت تا رسید به جنگل می خواست درخت رو بشکنه و چوبش رو برداره که یه هو یه عده قناری اومدن و گفتن : نشکن تو رو خدا درخت ها خونه داریم بچه داریم . خلاصه بدبخت هم دو دوست قرض گرفت و با دو دوست خودش به سرش زد و گفت : ای خداااااااا! خدا هم گفت : چیه ای بد بخت بیچاره ؟ چوب می خوای ؟ هیزم می خوای ؟ برو 7 سال تو غار عبادت کن تا من با عبادات تو براشون قصر درست کنم و تو بیای درخت ها رو بشکنی . هیزم رو بدی اژدها و … ولی نمی تونی بری ز پیشم بی خبر . بدبخت هم لنگ لنگان به سمت غاری رفت و 7 سال در آنجا به عبادت پرداخت و سپس به سمت جنگل به راه افتاد . هیزم ها را برداشت و نزد اژدها رفت و آتش را گرفت و به آهنگر داد . آهنگر هم به او تیغ و قیچ داد . سلمونی هم مو هایش را با قیچی و تیغ اصلاح کرد و رفت به مدرسه و پس از 12 سال رفت دانشگاه چاله سازی شریف و بعد از 8 سال مدرک فوق لیسانسش رو گرفت و رفت 2 سال خدمت سربازی و بعد اومد اداره مشغول به کار شد و بعد از 30 سال خدمت یک پولی بدست آورد و داد بانک و بعد از 10 سال یک وامی گرفت و رفت ماشین خرید و و به سمت بخت به راه افتاد اما در راه با یک تریلی تصادف کرد و از بخت بد او راننده تریلی در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد بدبخت هم تا اومد فرار کنه؛ توسط پلیس دستگیر شد. به دلیل قتل عمد ؛ و نداشتن گواهینامه بازداشت شد و پلیس ها هم از طریق کنترل های نامحسوس با توجه به ناشی بودن راننده و عدم برخورداری از گواهینامه و … جریمه کردند و قصد داشتند که او را زندانی کنند. که یهو یک پلیس قدری اومد جلو و گفت : ببینم همانا تو بدبخت نیستی . بدبخت هم که کلی ترسیده بود گفت : نه جناب پلیس نه اصلا این بدبختی که میگین کی هستش ؟؟ گفت : خب پس برو زندان فردا هم اعدام خواهی شد . بعد بدبخت هم در زندان کمی فکر کرد و فهمید که آن پلیس قدر بخت بوده اما کار از کار گذشته بود . لحظه اعدام فرا رسید و همان پلیس قدر که بخت بود .گفت : آخرین حرفت را بزن ای بدبخت فلک زده . بد بخت هم گفت که بسی رنج بردم در این سال سی همی زنده بخت دیدم در این دارسی . بخت هم کلی دلش سوخت و گریه کرد . و گفت اعدامش کنید . بدبخت هم داد زد : ای بخت خوشبخت به آب دو دیده نباید گریست . زمانه به دست تو دادم کلید . قصه ما به سر رسید غلاغه به خونش نرسید . ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده خیلی خوب است و او خیلی انسان گلی می باشد .
و قلیون میوه ای با طعم چغندر می کشید. که یک شی گردی از توی پنجره خونشون اومد تو و چرخید و چرخید. بعد هم به صورت مهندس بی خیال ما برخورد کرد. مهندس بی خیال اول فکر کرد که ممکنه این یه کره ی ماهی باشه که از پنجرشون افتاده تو خونه، ولی بعد از چند لحظه متوجه شد که،.... (ادامه مطلب)
ادامه مطلب
ی بود که صبح خروس خون بیدار می شد. سفره غذاش رو گره می زد، می انداخت پشتش، می رفت تو مزرعه تا شب جون می کند و زحمت می کشید و عرق می ریخت . یه روز ظهر که زیر سایه درخت پیر بلوط مشغول میل کردن غذا بود یه هو یک گلابی خوشگل و خوشمزه آبدار، با شتاب 10 متر بر مجذور ثانیه خورد تو فرق سر کشاورز. کشاورز هم یه نگاه فیلسوفانه ای به گلابی نداخت و گفت : آخه تو خجالت نمی کشی که از درخت بلوط سقوط می کنی ؟!! گلابی هم یه تکونی به خودش داد و گفت : ای مرتیکه بی عقل مگه تو نمی دونی که اگه خجالت بکشی معتاد می شی؟!! کشاورز که اصلا از حرف زدن گلابی تعجب نکرده بود؛ با لحن عجیب غریبی گفت : تازگی مد شده از درخت بلوط گلابی سقوط کنه . گلابی با خنده ای زیرکانه گفت : ای ابله نادان. من که یک گلابی معمولی که نیستم من قدرت جادویی دارم .تاره تو اصلا می دونی داری با کی صحبت می کنی ؟! من درزمان سقراط، ارشمیدس، شیکسپیر، الکساندر گرا هام بل، ادیسون، نیوتون، برادران رایت، پاستور و...
ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت
8:35 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت
11:2 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت
2:43 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت
6:45 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |


