تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی
طنز نبشته های سعید زاهدی

این همه نیش و نمک کز سخنم می ریزد ................ مزد زجری است کزآن نان و کبابم دادند

سفرنامه ناصر خودرو

ناصر خودرو یکی از ماشین های اهل علم و ادب بود. او به همراه ژول ورن دور دنیا را در هشتاد روز پیمود . او در سال هزار و سیصد پنجاه و هفت هجری شمسی، در یکی از کارخانه های پیکان سازی دیده به جهان گشود . به علت کمک بیش از حد به ماشین های خراب شده از جانب امداد خودرو لقب ناصر، به معنای یاری دهنده را از آن خود کرد. او سالیان زیادی را به شغل شریف مسافر کشی پرداخت. خاطراتی از او را که در سفرنامه خود درج کرده؛ به اتفاق می خوانیم. :

 روزی ناصرخودرو همان طور که گاز گاز کنان به سمت مقصد می رفت. چشمش می افته به یه پژو جی-ال-ایکس و خلاصه یک موتور که نه، صد موتوره عاشقش می شه. شب و روز دنبالش از این کوچه به این کوچه راه می افته . تا سرانجام وقتی می خواد از یه چهار راه رد بشه؛ چراغ راهنما یه چشمکی می زنه به جی-ال-ایکسه و قرمز می شه ! می گه : فقط شصت ثانیه پیشم بمون. ناصرخودرو هم که کلی از دست چراغ راهنما عصبانی می شه، تخت گاز می ره تو کمر چراغ راهنما و همه سیم هاشو قطع می کنه! خلاصه وقتی مطمئن می شه که جی-ال-ایکس خانوم دیگه بدخواه مدخواه نداره ! جرینگی می ره پیش ننش. می گه : ننه جون نوکرتم لاستیکت رو می بوسم . میای بریم خواستگاری ؟ ننه می گه : چراغم روشن ! مبارکا باشه . باز کی تو خیابون واسه تو چراغ سو بالا داده! که اینجوری موتورت رو بهش باختی ؟ هان .. هان ... هان ؟ ناصرخودرو هم در جواب می گه : ننه جون والا یک پزوی مهربون . اسمش جی-ال-ایکسه ... در همین موقع ننه یه بوقی می زنه و حرفش رو قطع می کنه و می گه : ننه جون ! بنزین اندازه باکت بردار . اینا تیپشون به ما نمی خوره . این همه دختر دور ورمون ریخته، فقط کافیه که لاستیک رو شون بزاری؛ خودم می رم برات ردیفشون می کنم . اما ناصرخودرو بعد از کلی گریه و زاری ننه اش رو راضی می کنه .

خلاصه تلفن رو برمی داره و زنگ می زنه به شماره پلاک جی-ال-ایکسه می گه : دیوونتم با مرام ... خاطرت رو خیلی می خوام ... لاستیک طلا، کاربراتتو بخورم، اون چراغات منو کشته؛ با من ازدواج می کنی؟

پشت خط :بوق بوق بیق بیق (رضایت دختر) حالا که طرفین توافق کرده بودند ؛ خانواده دختر شروع کردند به مخالفت!

مادر دختر : این همه تو فامیل پسر 206 ریخته پرشیا ریخته؛ اون وقت تو می خوای با یه پیکان مدل 57 ازدواج می کنی ؟ یکم خجالت بکش . اگه به فکر روغن ترمز خودت نیستی (آبرو ) یکم به فکر روغن ترمز های ما باش.!!

پدر دختر : ای خاک تو اون سقفت کنن . این همه بیا بچه بزرگ کن، اونوقت یه ماشین بی کولری بیاد دخترتو ببره! حیف اون بنزینی که خوردی .

اما کار از این حرف ها گذشته بود. اینقدر دو طرف لاستیک فشاری کردند، تا کار به خواستگاری کشید . ناصرخودرو دست ننه اش را گرفت و با یک قوطی روغن ترمز رفتن خونه جی-ال-ایکسه.

- خب شغل آقازاده چیه ؟

 - تو کارعمل کردنه یعنی اهل عمله .

- چی ؟ یعنی آقازاده معتادند ؟

- نه جانم . بنده زاده تو کار مسافر کشی هستند .

- خب . استخدام رسمی هستند ؟

- نه خودش مسافر کشی می کنه . و 14 تا لاستیک هم به نیت 14 کارواش مهر می کنه.

- اوا خاک عالم به سقفم ! مگه دخترمو از پشت گاراژ پیدا کردم، که 14 تا لاستیک مهرش کنم . نه خیر خانوم جان ! به نیت سال تولدش 1382 تا سکه مهرش می کنیم .

- واه واه واه! شما اومدین دختر عروس کنین یا تجارت لاستیک کنین؟ خوبه که دخترت جی-ال-ایکسه، اگه بنز بود چی کار می کردی !

خلاصه بعد آزمایش بنزین، که مبادا سربی چیزی تو بنزینش باشه !  و به هر قیمتی که بود کار به عروسی کشید.

عاقد : دوشیزه محترمه ! خانوم جی-ال-ایکس خانوم پژویی آیا بنده وکیلم که شما را با مهر 1382 لاستیک طلا و 2003 بطری روغن ترمز، به عقد دائم آقای ناصرخودروی پیکان پور در بیاورم ؟ حاضران : عروس رفته میل لنگ بچینه !

عاقد : برای بار دوم عرض می کنم دوشیزه .... ؟!! عروس : با اجازه بزرگتر ها . بله !

یکی از حضار : دوماد روغنو بزار دهن عروس دیگه!

یه عده پیکان به اصطلاح جواد که از فامیل های ناصرخودرو بودند مشغول ویراج و بوق زنی بودند : این گاراژ و اون گاراژ ...میریزن پیچ و آچار ...به سر عروس و دوماد ... بادا بادا مبارک بادا ... !!! فامیل های عروس که همه 206 و پرشیا و ... های کلاس بودند؛ یه ارکست دعوت کرده بودند : Lets talking about LOVE ….

و سرانجام بعد از سال های سال صاحب یک پسر کاکل زری شدند که اسمش رو گذاشتند:  آر- دی

بله ! ما از این داستان هیچ نتیجه ای نمی گیریم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

پهلوان پنهان

یکی بود یکی نبود. یه پهلوان خیلی قوی ای بود که نام و آوازه او در مشرق و مغرب زمین پیچیده بود. هیچ کس او را در نبرد حریف نیود . شبی همان طور که در زورخونه( بادی-بیلیدنگ) لمیده بود و چای داغ میل می کرد، حواسش پرت شد و لیوان چای روی لباسش ریخت .بعد هم کلی عصبانی شد و هرکی که داشت ورزش می کرد، گرفت عین مورچه لت و پار کرد. سپس  با دلی پر از افسوس و پریشانی، زورخونه را به قصد منزل ترک کرد . همون طور که داشت قدم می زد، یه بسته اسکناس گنده پیدا کرد. و چون خیلی پهلوان با ایمانی بود، رفت 3 شب و 3 روز و 3 ساعت تو کل شهر گشت؛ تا بالاخره صاحب پول ها را پیدا کرد. صاحب پول ها که یک مادری بود که یک پسری داشت؛ گفت: خیلی ممنون ! بعد پهلوان ما گفت همین !!!. یعنی پاداشی جایزه ای چیزی نمی دهید ؟ مادر بعد از کمی فکر گفت:  من همه این هزار روپیه را به تو می دهم؛ تو برو پهلوان خیلی قوی این سرزمین را پیدا کن و نزد من بیاور.! پهلوان هم کمی تا اندکی فکر کرد؛ و با تعجب گفت : ببخشید مادر جان شما توریست می باشید ؟ مادر هم گفت : ای مرد ناشناس ، من با پسرم از هندوستان، به این ولایت آمده ایم تا با پهلوان اینجا مبارزه کند. او را شکست بدهد؛ تا بتواند با دختر حاکم هندوستان ازدواج کند. من می خواهم از پهلوان اینجا، خواهش کنم که فردا در مبارزه با پسرم شکست بخورد. هر چه پول هم بخواهد بهش می دهم. پس همانا تو برو آن پهلوان را نزد من بیاور؛ تا من با پول بخرمش ! پهلوان قصه ما هم  چشم هایش $$ شد و رفت و رفت و رفت؛ ولی هرچه گشت، نتوانست یک پهلوان قوی در آن سرزمین پیدا کند. بعد کلی خسته و کوفته شد و رفت با پول ها یکی دو سه کیلو گوشت خرید و جلوی همه بچه های زورخونه، با دل و جون زد تو رگ. همه دهانشان کف کرده بود. حتی عده ای می پرسیدند که : ای پهلوان این چیز های قرمز چیه که تو می خوری ؟ وقتی شکمش سیر شد؛ به طرف خانه آن مادر برگشت و گفت من آن پهلوان قوی که شما می خواستید پیدا نکردم. راستی من با آن هزار روپیه گوشت خریدم و خوردم . الان هم هیچ آهی در بساطم نیست، تا به شما بدهم. 

 اگه می خواهید منو بندازید زندان. وگرنه هم تا آخر عمر غلامتون می شم؛ براتون کار می کنم ! خلاصه مادر هندی گفت ای کوفت جونت بشه! آخه اون هم گوشت رو چه جوری تنهایی خوردی . برو از جلوی چشمام گمشو . شب هنگام پهلوان در حالی که خدا را شکر می کرد، خوابید . صبح که رفت زورخونه، دید که اون مادر هندی تو زورخونه با پسرش منتظرش نشستن ! بعد رفت جلو بادی به غب غب انداخت و گفت: امرتون چیه آبجی ؟ مادر هندی هم گفت: این پسرمه؛ پهلوان پهلوانان هندوستان! و اومده تا با پهلوون اینجا مبارزه کنه؛ و او را شکست بدهد . پهلوون قصه ما هم یکم فکر کرد، دید ای دل غافل پهلوون اینجا که خودشه. او کلی از دست روزگار به خاطر این رویارویی نالید . دو پهلوان  یقه هم را گرفتند، و عین دو تا دشمن جونی به هم پریدند. لحظاتی بعد پهلوان قصه ما با یک کف گرگی و چند تا فن و فنون دیگه، پوز پهلوون هندوستان را به خاک مالید . از طرفی تمام سیاست مداران هندوستان که خیلی از این که پهلوان کشورشون شکست خورده اندوهگین شده بودند؛ با هزار دوز و کلک به دیار پهلوون حمله کردند.  پهلوون قصه ما هم یک تنه، با چند فوت و چند فن همه دشمنان رو لت و پار کرد. اما یک شب که سرش رو گذاشت رو زمین تا یه چرتی بزنه، چند تا مرتاز هندی به دستور حاکم هندوستان، اومدن پهلوان رو توی یه گونی کردند و با باد فرستادند به کاخ پادشاه . صبح که پهلوان قصه ما چشم هاش رو باز کرد، دید که توی یک کاخ بزرگ، اول فکر کرد داره خواب می بینه رفته کاخ سفید آمریکا . ولی یک مشت تو صورتش زد و فهمید که نه بابا واقعا بیداره! ناگهان یه حاکمی پیشش اومد و گفت که : ما سال هاست با ایالت متحده چین در جنگیم اون ها از باغ وحششون یه اژدهایی آوردن تا حال ما رو بگیره. تو باید اون رو شکست بدهی و ما را نجات بدهی. من هم هر چی که بخواهی، به تو خواهم داد . پهلوان ما هم قبول کرد. و در خواست کرد که اگه من اژدها رو شکست بدهم، باید به من یک شغل مناسب بدهید. چون در کشور ما کاری وجود ندارد . پهلوان هم رفت کشور چین ژنرال آن کشور رو گروگان گرفت و شیشه عمر اژدها را از او گرفت و زد تو سر ژنرال و هم سر شکست هم شیشه. اما بادی گارد های ژنرال چین از جمله همین شینسه و ای - کیو – سان ریختن سرش. ولی پهلوان به اونها هم رحم نکرد. تیکه تیکشون کرد، جنازشون هم داد گرگ بخوره.! سپس برگشت کاخ حاکم هندوستان و تقاضای کار خود را کرد. حاکم هندوستان هم گفت:

ای پهلوان بیا با دخترم ازدواج کن؛ تا به تو کار بدهم ! پهلوان هم کلی عصبانی شد و کاخ پادشاه را رو سر خودش و دخترش خراب کرد. سپس برگشت ولایتشون، ولی چون نمی تونست به خاطر اجاره عقب مونده، به خونشون برود مجبور شد تو پارک بخوابد. صبح که از خواب بیدار شد فهمید که ای داد بیداد معتاد شده. ! پس از چند سال هم به خاطر فاز یالا و مصرف بیش از اندازه قرص اکستازی، خل و دیوونه شد. بعد هم که دیگه کار از کار گذشته بود؛ انواع قرص هایه برنج و گندم و شیشه و پرده و کریستال و نقره و طلا را برای اثبات قدرتش مصرف کرد. هر روز لاغر و لاغر تر می شد؛ تا سرانجام مرد . روحش پاک باد! هوالباقی!

سالیان بعد ایمیلی در یکی از  سایت های متروکه از او پیدا شد که حاوی این پیغام بود:

 پهلوان واقعی این مواد هستند که مرا شکست دادند . انرژی هسته ای حق ....

ما از این داستان نتیجه می گیریم که طلاق والدین، دوستان نایاب، مواد مخدر چیز های خیلی خیلی بدی هستند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |

جک و باقالی سحرآمیز   

روزی روزگاری توی یه شهر خیلی شلوغ پلوغ یه پسر خیلی خیلی جوونی با بابای خیلی خیلی پیرش زندگی می کرد. پسر خیلی خیلی جوون که تازه فهمیده بود زندگی یعنی چی، آینده یعنی چی، زن چیه و کلی چیزای نامربوط دیگه، تصمیم گرفت یه شغل خیلی خیلی مناسبی برای خودش دست و پا کنه تا هم خرج شکم خودش و بابای پیرش رو دربیاره، هم یه آستینی برای خودش بالا بزنه و تشکیل یه دونه خانواده بده . برای همین پا شد رفت اداره کل کار یابی و تقاضای کار کرد. مدیر اون اداره که فرد خیلی خیلی سختکوش و صادقی بود گفت: ببین جوون جون! ما تو این بیست سی سال خدمتمون هرچی دنبال کار گشتیم پیدا نکردیم، اگه می خوای بیا تو هم مثل بقیه افراد تو همین اداره استخدام بشو و تو هم دنبال کار بگرد، تا سر ماه یه حقوقی بگیری. پسرک هم خوشحال و شادان خرامان خرامان به سوی خانه اش به راه افتاد و در راه زیر لب به خودش افتخار می کرد که کارمند اداره کاریابی شده.

از فردای اون روز او هر روز صبح الطلوع تا عصر الغروب توی اداره کاریابی کار می کرد و کلی جون می کند. تا اینکه آخر ماه حقوق هنگفتی دریافت کرد. شاداب و سرحال به منزل رفت و پولهایش را زیر بالیشتش گذاشت که مبادا سارقی نصف شب بیاد و پول هاش رو ببره. از قضا نصف شب صدایی شنید که داد می زد :

آی خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار! با قالی تازه ! گوشت گوساله! زیر فی بازار، بنزین مفت و مجانی از اون سر کشور به شرط کبریت ! بدو بدو حراج کردم انواع سی-دی، انواع آنتن های با حجاب ( توضیح: آنتن با حجاب به آنتن هایی گفته می شود که با ورود اسلام ایمان آورده یک چادری پارچه ای چیزی روی آن ها را از نگاه نامحرمان پوشانده بود ).

  خلاصه پسر جوان پول هایش را برداشت و رفت سر کوچه و از آقای محترم فروشنده 3.5 کیلو باقالی خرید. اما وقتی داشت می اومد خونه دید که ای داد بیداد، تمام حقوقش رو بابات این باقالی ها داده و دیگه آهی در بساط نداره. برای همین عصبانی شد و همه باقالی ها رو ریخت توی باغچه.

  اما صبح که از خواب پاشد دید یه درخت باقالی گنده تو باغچشون سبز شده . با خودش تصمیم گرفت که از درخت بره بالا ! القصه وقتی به نوک درخت که تا جای ابر ها رفته بود رسید گفت بهتره برم رو ابر ها، حتما یه قصر این طرف ها پیدا می شه تا خستگیم رو در کنم . از قضا یه قصر پیدا شد که توش پر از جواهرات و انواع طلای تمیز و کثیف و سفید و زرد و سیاه و شترمرغ تخم طلا و گیتار گوش نواز بود . پسر جوون هم سریع همه شون رو که دو سه برابر قدش بودند برداشت و گذاشت پشتش و می خواست از قصر خارج بشه که یه دفعه یه غول تنبلی جلوش سبز شد و گفت:

بوی آدمیزاد میاد !

پسر جوون بدون هیچ ترسی گفت:

تو دیگه کی هستی؟

غول تنبلی   گفت:

من غول تنبلیم ؟

  پسر جوان هم گفت :

خودم فهمیدم، این جا اسمت رو نوشته.

غول تنبلی هم تا نگاه کرد  به اسمش کلی ذوق زده شد و خوابید.

  پسر جوون هم از موقعیت استفاده کرد و رفت و رفت تا یه دفعه یه غول گرانی جلوی راهش سبز شد و به پسر جوون گفت:

تو به چه جراتی این همه طلا و چواهر رو همین جوری داری با خودت می بری ؟ باید مالیات بدی، وگرنه می خورمت .

پسر جوون هم یک کمی فکر کرد و دید هیچ راهی نداره که از دستش فرار کنه، برای همین مجبور شد که طلا و جواهراتش رو بده به غول گرانی. همین طور که داشت می رفت یه دفعه چشمش افتاد به غول بیکاری . با تعجب پرسید:

نکنه تو از من کار می خوای ؟

غول هم گفت: نه، من از بیکاری اومدم اینجا قدم بزنم .

پسر جوان نفس راحتی از توی دماغش کشید و به دویدن ادامه داد که یهو غول کنکور جلوش رو گرفت و گفت:

بگو ببینم، جواب این تست سه گزینه ای چی می شه ؟ علم بهتره یا مدرک یا ثروت ؟

  پسر جوان هم با اینکه مطمئن بود علم بهتره، می دونست که باید بگه ثروت تا از این غول هم رد بشه .اما چون زیاد تلویزیون نگاه می کرد یاد برنامه آقای هاشمی افتاد و گفت: گزینه دو .

غوله یه نگاه عمیقی به پسر جوون انداخت و گفت:

  ثروت که گزینه سه است. اما گزینه را درست انتخاب کردی، برو از جلوی چشمم دور شو، و گرنه یه لقمه چپت می کنم .

پسر جوان دوان دوان به درخت باقالی رسید و تصمیم گرفت که ازش بیاد پایین. اما تازه داشت از درخت پایین می آمد که یهو یه غول ازدواج اومد دنبالش و گفت:

  این شترمرغ تخم طلا و گیتار و ... مال منه، می خوام این ها رو به نامزدم هدیه بدم .

غوله همین طور داشت در این مورد صحبت می کرد که یهو یه هواپیمای توپولوف روسی با خدمه و سرنشیناش سقوط کرد و خورد توی سر غول ازدواج و به سلامتی نابودش کرد .

از اون به بعد با خوابیدن غول تنبلی مردم شروع به کار کردند و با رفتن غول گرانی اجناس ارزون تر از همیشه شد و .... .

اما یه روز که پسر جوون مشغول خوردن تخم طلا بود باباش بهش گفت: پسر! بیا شکم این شتر مرغ رو پاره کنیم و هرچه طلا و جواهر دارد یک دفعگی برداریم. وقتی شکم شتر مرغ را پاره کردند چشمشون افتاد به کلی انگشتر و النگو و سینه ریز. اول فکر کردند که یه معدن صلا و جواهر آماده پیدا کرده اند اما دیدند که یهو یه خانم غوله از توی شکم شتر مرغ پرید بیرون . پسر جوون ازش پرسید:

تو دیگه کی هستی ؟

غول هم گفت: من نامزد همون غولی هستم که هواپیما خورد تو سرش.

پسر جوان خیلی خوشحال شد و گفت :

خدا رحمتش کنه.

و فردای اونروز دست بابای پیرش رو گرفت و باهم رفتند خواستگاری خانوم غوله و با هم ازدواج کردند. به میمنت این اتفاق فرخنده هفت شب و هفت روز تو سرزمین غول ها مراسم حرکات موزون (رقص سابق) و پایکوبی برگزار شد و این دو کبوتر عاشق و تا اخر عمر  همدیگه رو تحمل کردند. قصه ما سرکاری بود .

 

ما از این داستان تنها دو نتیجه می گیریم یکی این که که خانوم غوله خیلی ترشیده شده بوده که با یه آدمیزاد ازدواج می کنه ! و دوم این که باید به پدر و مادرهایمان احترام بگذاریم .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

قاضی راضی

در وصف قاضی :

آن شیرمرد فرزانه. آن داور منصفانه . آن عطاکننده حقانه . آن حاکم عادلانه . آن یگانه مرد پرمایه . آن چشم ندوخته بر پول و سرمایه . قاضی عصر بود و در حکم کردن زبر دست . بسیار پرونده همی داشت زیردست . واندر هرکدام ضمیمه ای از مال و ملک پیوست از بهر تجدید نظر در قوانین موضع . 

منقولات :

نقل است که یاری ز یاران قاضی در دیاری دور و تاراضی از برای چک واخورده به محبسی فکنده شده بود . چون قاضی را از احوالات ایشان مسالت شد. وی را گفتند که در محبسی به نوشیدن ماءالخنک اشتغال است. فی الفور قاضی راضی رساله ای مکتوب کرده و در آن یار را به عدالت خانه دعوت نموده ! تا در کار وی نظری کند شاید گره از کار او باز تواند کرد. چون یار مقروض به عدالت خانه پا نهاد و جمال یار قاضی را بدید از حال بی حال گشت و چون با هوش گشت . قاضی وی را آواز داد که یا شیخ ! تو را چگونه به این کلان سرمایه قرض بیافتاد؟! و چنین گونه عاجزانه پای درین محبس بنهاده ای ؟! مقروض فرمود : این قرض از بهر خرید شولای زمستانی و جامه نو در شامگاه عید بر اهل البیت مرا نیاز بشد ! حال چه کنم که چنان وام دارم و مرا ذره ای از مال یافت نشدست ! قاضی چنان عجبی در حال وی کرد که خلق حاضر را عبرتی سخت در گرفت .

هم چنین در کتاب - سیر الضیافات الی المکافات – نقل است که شخص شخیصی از اولاد السلطنه در ضیافت مختلطی بود اندر سرایی ویلایی با مطربان بسیار در هنگام نوحه سرایی . البته از نوع دلشاد با پایکوبان بی مراد ! القصه ماموران السلطنة وی را بازداشت نموده نزد و وی را از برای هیاهو و آلودگی سرو صدایی در آن دیار همی شاکی هایی داشت بسیار ! و وی الساعه با قرار داد سندی از سرایان یکی از اصحاب! موقتی رها گشته و به طور شبانه به در مسکن قاضی محکم شدست روانه که اگر مرا ز این مخمصه رهایی بخشی ! به شکرانه مرحمتت همانا بر تو اجری عظیم از مال و دینار روا می دارم که در عمرت چنین پاداشی بالعینه ندیده باشی ! قاضی را چو چنین مرحمتی بشنود و بدید از حال بشد لکن وقتی در حال آمد . بانگی به سر داد که : ای دارنده! ای رشوه دهنده! ای آبروی مرا برنده! ای از همه لطف دنیا سودی جز مال نستنده!  مرا بر مال تو هیچ حاجتی نمانده ! حال برو گور خود را تا روز محاکمه یک جایی کنده تا حال که این نکت را در پرونده ات منظور نکردم . و فردا روز وی را به اشدت مجازات رسانید. که خلق را از این برخورد عادلانه سخت خوشحالی در گرفت.

این حکایت نکردم مگر از بهر مجرمانی بی خانمانی که از برای تخفیف حکم به مامور و معذور پر زور عدالت خانه رشوه روا داشتندی و فکر عاقبت کار نکردندی .

باتخلیص از مکتوبات کرایم القضات .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |

روزی روزگاری در یک شهر خیلی خیلی خیلی دور پیرمردی زندگی می کرد که سه پسر داشت باری خواست که صدمین سالگرد تولدش رو جشن بگیره و چون خیلی بچه مایه بود تصمیم گرفت که جشنش رو تو فضا بگیره برای همین تصمیم گرفت که یه زنگی به سازمان ناسا بزند و ببیند که آیا در آن روز احنمالا قمری در عقرب یا عقربی در قمر نباشد . به قسمتی از این مکالمه توجه کنید :

پیرمرد : الو سازمان فضایی؟!!

پشت خط(خانوم ناسا) : یسس لطفا ای-اس -ال؟

پیرمرد : سلام خانوم 99 مرد

پشت خط(خانوم ناسا) : برو بابا بای !

پیرمرد : ا..ه اه ببخشید خود آقای ناسا تشریف دارن ؟

پشت خط : نو چی کار دارین!

پیرمرد : ببخشید برای سه شنبه هفته دیگه یه موشک فضایی می خواستم برم تو فضا جشن تولد بگیرم.

پشت خط : اکی ! اما ستاره ها می گن که شما تا چند ساعت دیگه می میرید!

پیرمرد :ا .. مگه شما طالع بینی هم بلدین ؟!

پشت خط: یس ! گود بای .  

پیرمرد : ببخشید شما چند سالتونه ؟

پشت خط : به یو چه؟ بای

پیرمرد : بیب .. بیب ..بیب

در همین حال پیر مرد یک تیری از داخل قلبش کشید و گفت حال چه وقت مرگ است برای همین الساعه زنگ زد به سه تا پسرش و گفت که من دارم می میرم بیاین باهاتون کار دارم. پسراش که با شنیدن این خبر داشتن از خوشحالی بال در می آوردن با خودشون فکر می کردن که حالا با این همه ارث چی کار کنن ! وقتی رسیدن به بستر پیرمرد یکی یکی دستش رو بوسیدن و زار زار گریه کردن که بابا نمیر ا

پیرمرد هم گفت : ای پسر های گشنه من اینقدر از خودتون فیلم پخش نکنید زود باشین تا چند ساعت دیگه صدای بشکن زدناتون تا سر کوچه میاد.خب ا.ه اهه هه خب ! پسرای من هر کی جواب این سوال درست بده بعد از مرگ من می تونه صاحب مال و ملک من بشه !

 

 

پسرا : خب چیه؟ باباجون بگو دیگه

پیرمرد : به نظر شما پسرای من پول بهتره یا ثروت ؟

پسر اول : پدر جان عجب سوال غافلگیر کننده ای پرسیدید خب به نظر من پول بهتره دیگه !

پیرمرد : آفرین بر تو! کاخ سفید و برج ایفل و موزه کلمانسو از آن تو !

پیرمرد رو به پسر دوم کرد و گفت ؟ پسرم ثروت بهتر است یا پول ؟

پسر دوم : خب معلومه پدر جان جواب این سوال خیلی روشنه (ده-بیست-سی...صد) خب دیگه ثروت بهتره !

پیرمرد : احسنت بر تو باد! بیا این برج میلاد و باشگاه آرسنال و علی کریمی مال تو!

پیرمرد در همین حال رو به پسر سوم کرد و گفت که پسرم به نظر تو مال و ثروت بهتر است یا پول و دارایی ؟

پسر سوم که یک ذره روشنفکر بود پس از کلی فکر گفت خب معلومه پدر جان علم!!!!!بهتر است!

در همین حال پیرمرد یه پس گردنی چسب ناک زد به گردن پسر سوم او را با لگد و اردنگی بیرون کرد و گفت ای یعنی خاک بر اون سرت کنن بیا این الاغ لایق توست او را با خود ببر !

پسر سوم دست الاغ رو گرفت و با هم رفتن زیر سایه درخت نشستن ! در همین حال الاغ یک لگد محکمی توی کمر پسرسوم زد و گفت : پاشو بپر بالا که دیر شد !

پسر سومی که از تعجب داشت شاخ در می آورد گفت مگه تو هم حرف می زنی ! الاغ گفت : ببخشید حواسم نبود من الاغ دانا هستم و می خوام به تو کمک کنم که یکم علم اقتصادی بیاموزی! از فردا برو با همه سرمایه ات پارچه بخر و پاییز که شد بفروش !

پسر سومی کلی پارچه خرید و از قضا پاییز آن سال قیمت پارچه خیلی بالا رفت و سود کلانی نصیب او شد . الاغ دانا گفت این دفعه برو آهن بخر چون قرار آهن گران بشود! پسرسومی کلی تیر آهن و آهن آلات خرید از قضا نرخ تورم اینقدر بالا رفت که آهن شونصد برابر قیمت اولش شد و پسرسومی یک کلان سودی کرد که آنسرش ناپیدا بود !  الاغ گفت : حال کردی ! حالا بیا این نقطه از زمین رو به ارتفاع رادیکال 2 کیلومتر بکن تا به یه چاه نفت برسی ؟!! پسرسومی هم که خیلی ریاضیش قوی بود دقیقا رادیکال 2 کیلومتر کند و به یه چاه نفت رسید بعدش هم بشکه بشکه نفت صادر می کرد این سر و آن سر دنیا و کلی پول و سرمایه کلانی نصیبش شد . باری به الاغش گفت که نکند یک وقتی این نفت ها تمام بشود و دیگر خروار خروار پول به کف نیارد ! از قضا یک نگاهی که به ته چاه انداخت دید که تا بیست سال دیگه نفت هایش تمام می شود پس به سرعت با مشورت الاغش یک نیروگاهی از انرژی های کوانترونی (توضیح : این انرژی را فقط او کشف کرد اما پس از مرگش از بین رفت) ساخت و کلی بمب و موشک و سلاح کشتار جمعی درست کرد اما سرانجام باتوجه به دستمالی کردن زیاد مواد تی- وی اکتیو دچار سرطان مو و دندان شد و در چنین روزی دار باقی را به قصد دار فانی وداع گفت(تقویم تاریخ) خلاصه پایین اومدیم دوغ بود قصه ما کشک و دوغ بود بالا رفتیم ماست بود قصه ما ماست مالی بود.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که حیوانات موجودات خیلی خوبی هستند و باید به آنها احترام بگذاریم.
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط سعید Jackson| |

  شاهنامه ي فردوسي (قرن 21)
به نام خداوند ويروس گارد

واحد ترجمه : با یاد خداوندی که همیشه از ورود ویروس به فایل های ما حفاظت می کند. داستان ویروس و رستم یکی از داستان های شاهنامه است که به دلایلی امنیتی و سکوریتی از شاهنامه حذف شده اما با تلاش های بی وقفه ما توانستیم قسمت هایی از این داستان را از درون یکی از سایت های متروکه بیابیم و به سمع ونظر شما برسانیم البته به عقیده بعضی از علما شاه سلطان محمود شوکت نه ببخشید شاه سلطان محمود مثنوی این قسمت از شاهنامه را برای جلوگیری از بد آموزی تیکه پاره کرده بوده و فردوسی مجبور شده که با چسب راضی و حافظ و سعدی(تبلیغات رونق بازار ) این داستان را سر هم کند به قسمتی از این داستان توجه کنید :
كنون رزم ويروس و رستم شنو ................. دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي ديسك داد ............... بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب ............ كه بگرفتم از سايت افراسياب
یک توضیح : سایت افراسیاب بنا به دلایل شدید امنیتی اکنون فیلتر شده! و رستم که خیلی از این ماجرا دلگیر شده بود و احساس گرسنگی می کرد با لحنی تند خطاب به کیکابوس بن اسفندیار می گه :

چنين گفت رستم به اسفنديار ................. كه من گشنمه نون سنگك بيار
جوابش چنين داد خندان طرف .................. كه من نون سنگك ندارم به كف

اسفندیار که دوست داشت هرچه زود تر جهان را به چشم رستم تیره و تار کند از در دوز و کلک وارد شد و چنین گفت که رستم اگر نون و آب و چاشت خورد وگوره خر زابلی می خواهی همانا در این دیسک بسیار بود.
برو حال ميكن بدين ديسك ، هان ............. كه هم نون . هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش .............. شتابان به ديدار رايانه اش
 بله ! در همین هنگام که رستم رایانه اش را روشن می کرد و دیسک را در آن می نهاد سیمرغ از راه رسید و گفت که

 ای رستم تو دانی در این دیسک چیست ؟ همی جز ز رنج و ملالت در این دیسک نیست

اما رستم خطاب به او گفت :

ای خیره سر تو دانی که نیم عمرت بر فناست کزین رایانه ندانی به راست 
به ناگه چنان سيستمش كرد هنگ ......... كه رستم در آن مانده مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره ريست نمود ............... همي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد ...................... ز بخت بد خويش فرياد زد

 

در همین هنگام رستم رو به آسمان کرد و کمانش را به زه کرد و داد زد که خدایا به بادافره این گناهم مگیر
چو تهمينه فرياد رستم شنود ................. بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش .............. وز آن ديسك و برنامه خوشگلش
تهمینه به او گفت که ویروس رویین تن است نمیرد با این کمان چاچی.و در همین حال دیسک بوتیبل را درون رایانه قرار داد و برنامه ویروس کش را اجرا نمود .
به خاك اندر افكند ويروس را ................ تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش ............. كه اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت نكن ....................... ز رايانه اصلا تو صحبت نكن
قسم خورد رستم به پروردگار .............. نگيرد دگر ديسك از اسفنديار

رستم روز دگر با دلی از باد لبی از پر زپند روانه شد به سوی اسفندیار تا او را از عمل بد خویش آگاه کند. اما . . .

متاسفانه این قسمت کاملا ناخوانا بود و ما قادر به بازگو کردن آن نبودیم.
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط سعید Jackson| |